بلندی های بادگیر
وبلاگ شخصی حاجتعلی قلی پور
پیوندهای مفید
مطالب ذيل را از وبلاگ دوست عزيزم جناب آقاي مهندس جعفري نقل مي نمايم:
گلگشتى در آثار چهار شاعر بزرگ ایران یعنى فردوسى، سعدى، مولوى و حافظ داشته باشیم. حماسه سراى بزرگ باستان حکیم ابوالقاسم فردوسى (م411ق) گوید:

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى ***خداوند امر و خداوند نهى

که من شهر علمم، علیّم در است***درست این سخن گفت پیغمبر است

گواهى دهم کاین سخن را ز اوست***تو گویى دو گوشم به آواز اوست

اگر چشم دارى به دیگر سراى***به نزد نبى و وصى گیر جاى

منم بنده اهل بیت نبى***ستاینده خاکِ پاى وصى

خود آن روز نامم به گیتى مباد***که من نام حیدر نیارم به یاد

بر این زادم و هم بر این بگذرم***یقین دان که خاک پىِ حیدرم

حکیم طوس، چنان که از ابیات بالا نیز پیداست، هرگاه از حضرت على(ع) یاد مى کند بیش از هر وصف دیگر به «وصایت» تکیه مى کند و همیشه با تأکید صریح، حضرتش را «وصىّ» مى نامد که همین خود مى تواند حاکى از اعتقادى باشد که فردوسى بى گمان به حقانیّت غدیر داشت.

از فردوسى که بگذریم به ترتیب تاریخى مى رسیم به جلال الدین محمّد مولوى (م670ق) که در حاشیه مثنوی از او نقل شده :

تا صورت پیوند جهان بود على بود***تا نقش زمین بود و زمان بود على بود

شاهى که ولى بود و وصى بود على بود***سلطان سخا و کرم و جود على بود …

آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس***در خوان جهان پنجه نیالود على بود

آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن***کردش صفت عصمت و بستود على بود

آن عارف سجّاد که خاک درش از قدر***از کنگره عرش برافزود على بود

آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام***تا کار نشد راست نیاسود على بود

آن قلعه گشایى که در قلعه خیبر***بر کَند به یک حمله و بگشود على بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم***از روى یقین در همه موجود على بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است***تا هست على باشد و تا بود على بود

ملاى رومى در این غزل، مولا على(ع) را مانند شاعرى شیعى با اوصاف و امتیازهایى چون: «ولى»، «وصى» و «معصوم به نصّ قرآن» مى ستاید. او در ضمن رباعیات خود چنین مى گوید:

رومى، نشد از سرّ على کس آگاه

زیرا که نشد کس آگه از سرّ الاه

یک ممکن و این همه صفات واجب

لاحول ولا قوّة الاّ باللّه

مولوى در دفتر اوّل از مثنوى معنوى گوید:

از على آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزّه از دغل

در غزا بر پهلوانى دست یافت

زود شمشیرى برآورد و شتافت

او خدو انداخت بر روى على

افتخار هر نبى و هر ولى

در ادامه همین مثنوى گوید:

در شجاعت شیر ربّانیستى

در مروّت خود که داند کیستى…

اى على که جمله عقل و دیده اى

شمّه اى واگو از آن چه دیده اى

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت خاک ما را پاک کرد

باز گو دانم که این اسرار هوست

زانکه بى شمشیر کشتن کار اوست…

بازگو اى بازِ عرش خوش شکار

تا چه دیدى این زمان از کردگار؟

چشم تو ادراک غیب آموخته

چشمهاى حاضران را دوخته…

راز بگشا اى على مرتضى

اى پس از سوء القضا حسن القضا…

چون تو بابى آن مدینه علم را

چون شعاعى آفتاب حلم را

باز باش اى باب رحمت تا ابد

بارگاه ما له کفواً احد

در دفتر ششم مثنوى نیز به تفسیر حدیث من کنت مولاه فعلىّ مولاه مى پردازد و مى گوید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود و آن على مولا نهاد

گفت هر کس را منم مولا و دوست

ابن عمّ من على مولاى اوست

کیست مولا آن که آزادت کند

بند رقیّت ز پایت بر کَند

چون به آزادى نبوّت هادى است

مؤمنان را ز انبیا آزادى است

اى گروه مؤمنان شادى کنید

همچو سرو و سوسن آزادى کنید

پس از مولوى مى رسیم به شیخ مصلح الدین سعدى شیرازى (م690ق) و مى بینم که وى نیز کسى از اصحاب پیامبر(ص) را مانند على(ع) نستوده است:

جوانمرد اگر راست خواهى ولى است

کرم پیشه شاه مردان على است

سعدى در این بیت از امیرمؤمنان(ع) با نام «ولى» یاد مى کند. او در ضمن قصیده اى حضرتش را «سردار اتقیا»، «معصوم مرتضى» و… مى نامد:

کس را چه زور و زهره که وصف على کند

جبّار در مناقب او گفته: «هل اتى…»

دیباچهّ مروّت وسلطان معرفت

لشکرکش فتوّت و سردار اتقیا

فردا که هر کسى به شفیعى زنند دست

ماییم و دست و دامن معصوم مرتضى

مرحوم قاضى نور اللّه شوشترى از کتاب «خلاصة المناقب» مولانا نورالدین جعفر بدخشى قصیده اى از قصاید سعدى را نقل مى کند که در ضمن آن سعدى گوید:

به آن روزى که وحى آمد نبى را**که از پالان اشتر ساخت منبر

که بعد از مصطفى در کلّ عالم**نَبُدْ فاضلتر و بهتر ز حیدر

پس از احمد امام حق على دان**که بود او نفس معصوم مطهّر

پس از سعدى به شاعر عارف،حافظ شیرازى (م792ق) مى رسیم و مى بینیم که لسان الغیب نیز همین نوا را مى نوازد و مى گوید:

اى دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

پیوسته در حمایت لطف الاه باش

از خارجى هزار به یک جو نمى خرند

گو کوه تا به کوه منافق سپاه باش …

آن را که دوستى على نیست کافر است

گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش

امروز زنده ام به ولاى تو یا على

فردا به روح پاک امامان گواه باش

و در قصیده نخست که دیباچه دیوان نیز به حساب مى آید چنین گوید:

…نوشته بر در فردوس کاتبان قضا**نبى رسول و ولى عهد حیدر کرّار

امام جنّى و انسى على بود که على**ز کل خلق فزونست از صغار و کبار

على امام و على ایمن و على ایمان**على امین و على سرور و على سردار…

على ز بعد محمّد زِ هر که هست بِه است**اگر تو مؤمن پاکى بکن بر این اقرار…

به حقّ دین محمّد بخون پاک حسین**به حقّ مردم نیک از مهاجر و انصار

که نیست دین هدى را به قول پاک رسول**امام، غیر على بعدِ احمد مختار

این رباعى معروف نیز زینت بخش دیوان حافظ است:

قسّام بهشت و دوزخ آن عقده گشاى

ما را نگذارد که درآییم زپاى

تا کى بود این گرگ ر بایى، بنماى

سر پنجه دشمن افکن اى شیر خداى

حافظ شیرازى در این اشعار به پیروى از احادیث معتبر و روایتهاى متواتر، امام على(ع) را «ساقى کوثر»، «کننده در خیبر»، «سرچشمه فیض حقّ»، «ولىِّ عهدِ رسول(ص)»، «امامِ انس و جنّ»، «پس از محمّد(ص) از همه برتر و افضل»، «قسّام بهشت و دوزخ»، «شیر خدا» و بالاخره، «به قول پاک رسول(ص) تنها امام اسلام پس از احمدِ مختار(ص)» مى داند.البته متاسفانه احتمال منسوب بودن بسیاری ازین ابیات به حافظ بیشتر از حتمی بودن سرایش آنان به وسیله اوست!

اینک که با اشعار لسان الغیب شیرازى گلگشت دلنوازمان در دیوانهاى چهار شاعر بزرگ (ارکان اربعه شعر فارسى) به پایان رسید، بر مى گردیم و غدیر خم را در آثار شاعران دیگر پى مى گیریم. در این نوشته از سده چهارم هجرى آغاز مى کنیم و قرن به قرن تا سده چهاردهم پیش مى رویم .

قرن چهارم
غدیر

1ـ کسایى مروزى، ابوالحسن مجد الدین (متولّد 341ق):

مدحت کن و بستاى کسى را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال، که بوده است و که باشد

جز شیر خداوندِ جهان، حیدر کرّار؟

این دین هُدى را به مَثَل دایره اى دان

پیغمبر ما مرکز و حیدر، خط پرگار

علم همه عالم به على داد پیمبر

چون ابر بهارى که دهد سیل به گلزار

 

حکیم کسایى که تخلّص شاعرانه اش را از حدیث کساء برگرفته است در مدح مولا على(ع) قصیده بلندى دارد که با این بیت شروع مى شود:

فهم کن گر مؤمنى فضل امیرالمؤمنین**فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضاى پاکدین

فضل آن کس کز پیمبر بگذرى فاضلتر اوست**فضل آن رکن مسلمانى، امام المتّقین

و در ادامه مى گوید:

اى نواصب، گر ندانى فضل سرّ ذوالجلال**آیت «قُربى» نگه کن و آنِ «اصحاب الیمین»

«قل تعالوا ندع» بر خوان، ور ندانى گوش دار**لعنت یزدان ببین از «نبتهل» تا «کاذبین»

«لافتى الاّ على» برخوان و تفسیرش بدان**یا که گفت و یا که داند گفت جز روح الامین؟

آن نبى، وز انبیا کس نى به علم او را نظیر**وین ولى، وز اولیا کس نى به فضل او را قرین

آن چراغ عالم آمد، وز همه عالم بدیع**وین امام امّت آمد وز همه امّت گزین

کسایى مروزى، ممدوح و برگزیده خدا و رسولش را با تصریح به آیه «مودّتِ قربى» و آیه «مباهله» و سوره «هل اتى» مى ستاید و آن حضرت را «رکن مسلمانى»، «ولىِّ بى مانند» و «سرّ ذوالجلال» مى داند و «امیرالمؤمنین»، «امام المتّقین»، «امام امّت»، «برگزیده امّت» توصیف مى کند و با صراحت مى گوید که پیامبر(ص) او را ثنا کرد و ستود و همه کارها را به او سپرد.

2ـ دقیقى طوسى، ابو منصور محمّد بن احمد (م341هـ):

کیوس وار بگیرد همى به چشم آلوس(کیوس نام برادر انوشیروان است و "چشم آلوس یعنی با گوشه چشم نگاه کردن)

بسان فرّخ شهبا امیر روز غدیر

پر واضح است که مراد از «امیر روز غدیر» امیرمؤمنان على(ع) است و تا آنجا که ما تفحّص کردیم توان گفت که این بیت دقیقى، قدیمترین شعرى است که با صراحت تمام از روز غدیر سخن گفته است. معنی بیت احتمالا  این است که با گوشه چشم مانند برادر انوشیروان که فاتح بود ، سرزمین ها را فتح کند یا همانگونه که سربلندی امیر غدیر را فرا می گیرد.

قرن پنجم

3ـ منوچهرى دامغانى (م432هـ):

آهنى در کف، چون مرد غدیرخم

به کَتِف باز فکنده سر هر دو کُم

در لغت نامه دهخدا، زیر مدخل «غدیرخم» به همین بیت از منوچهرى استشهاد شده است

غدیر

و مصحّح دیوان، آقاى دبیر سیاقى نیز نوشته است: «ظاهراً [!] مراد حضرت امیرالمؤمنین على(ع) است.»،با عنایت به بیت مورد بحث، یکى از پژوهشگران نوشته است: «ظاهراً نخستین شعرى که در آن، نامِ غدیرخم آمده، از منوچهرى دامغانى باشد».  امّا چنانکه پیش از این آوردیم معلوم شد که یک قرن پیش از منوچهرى، دقیقى طوسى از «امیر روز غدیر» نام برده بود. دیگر اینکه منوچهرى دامغانى یادکرد دیگرى نیز از غدیرخم دارد و با بهره جستن از صنعت ایهام التناسب مى گوید:

کس را خداى، بى هنرى مرتبت نداد

بیهوده هیچ سیل نیاید سوىِ غدیر

باشد همو بزرگ و چنو روزِ او بزرگ

باشد شقى حقیر و چنو روزِ او حقیر

4ـ ناصر خسرو قبادیانى (394ـ481ق):

شرف مرد به هنگام پدید آید از او**چون پدید آمد تشریف على روز غدیر

بر سر خلق مر او را چو وصى کرد نبى**این، به اندوه در افتاد از او، آن به زحیر

حسد آمد همگان را ز چنان کار از او**برمیدند و رمیده شود از شیر، حمیر

او سزاید که وصى بود نبى را در خلق**که برادرش بُد و بِنْ عم و داماد و وزیر

و در ادامه مى سراید:

اى که بر خیره همى دعوى بیهوده کنى**که فلان بودت از یاران، دیرینه و پیر

شرف مرد به علم است، شرف نیست به سال**چه درآیى سخن یافه همى خیره بخیر؟

یافت احمد(ص) به چهل سال مکانى که نیافت**به نود سال براهیم(ع)، از آن عشر عشیر

على آن یافت ز تشریف که در روز غدیر**شد چو خورشید درخشنده در آفاق، شهیر

ناصر خسرو به واسطه شیعه بودن در مدح حضرت امیر اشعار فراوانی دارد که ما به همین بسنده کردیم.

5ـ ابوالمفاخر رازى (م511ق):

بال مرصع بسوخت مرغ ملمع بدن

اشگ زلیخا بریخت یوسف گل پیرهن

این بیت مطلع قصیده پرآوازه اى است که رازى در مدح حضرت امام رضا(ع) سروده که شاعرانِ پس از او به استقبال آن رفته اند، ابوالمفاخر رازى در ضمن آن گوید:

کرده زِخارا خمیر همچو امیر غدیر

از کف پیر فطیر، پشت تنور دمن

 

قسمت دوم : از قرن پنجم تا قرن سیزدهم

غدیر
قرن ششم

6ـ سوزنى سمرقندى، شمس الدین محمّد (م569ق):

نگر که دست که بگرفت مصطفى به غدیر

که را امام هُدى خواند و فخر و زین و همام

مرا امام هم از جایگه وصىّ ِ خداست

ز جایگاه نبى، مر ترا امام، کدام؟

شاعر پس از آن که مولاى پارسایان را به عدل و انصاف و اخلاص و ایمانِ ممتاز مى ستاید باز تأکید مى کند که:

   امام آن که خداى بزرگ روز غدیر

           به فضل کرد به نزدیک مصطفى پیغام

7ـ سنایى غزنوى، ابوالمجد مجدود بن آدم (437ـ525ق):

نامش از نام یار مشتق بود**هر کجا رفت همرهش حق بود

آل یاسین شرف به او دیده**ایزد او را به علم بگزیده

نایب مصطفى به روز غدیر**کرده در شرع مر، ورا، به امیر

بهرِ او گفته مصطفى به اِلاه**کاى خداوند «والَ من والاه»

هر که تنْ دشمن است و یزدانْ دوست**داند «الرّاسخون فى العلم» اوست

دل او عالمِ معانى بود**لفظ او آب زندگانى بود

تنگ از آن شد بر او جهان سترگ**که جهان تنگ بود و مرد، بزرگ

8ـ شرف الشعراء بدرین قوامى رازى(ق6):

چو صاحب شریعت پس از کردگار**ثنا گوى بر صاحب ذوالفقار

سپهدار اسلام، شیر خداى**امیر عرب سیّد بردبار…

ولى نعمت اهل دین از رسول**ولى عهد پیغمبرکردگار

و در چکامه دیگر که با این مطلع شروع مى شود:

مرتضى باید که بعد از مصطفى فرمان دهد**تا بدین در علم دارو وار او درمان دهد

پس از سى و هفت بیت فاخر وغرّا مى گوید:

همچو سلمان گو فضیلتهاى میر مؤمنان**تا جهاندارت دَرَج چون بوذر و سلمان دهد

آن امامِ نصّ، معصوم، آن که زیر ساق عرش**بوسه بر نعلین قدر او همى کیوان دهد

قوامى رازى که از شاعران بنام شیعى است مولا على(ع) را در اشعارش «سپهدار اسلام»، «ولى نعمت اهل دین از جانب رسول خدا(ص)»، «ولى عهد رسول خدا»، «میر مؤمنان» و «امام معصوم» مى خواند و گویاتر از همه اینکه ایشان را «امامِ نصّ» مى داند و پیداست که مراد از نصّ، بیشتر حدیث غدیر است.

قرن هفتم
غدیر

9ـ فریـد الـدیـن عطّـار نیشـابورى (513ـ 586ق):

رونقى کان دین پیغمبر گرفت

از امیرمؤمنان حیدر گرفت

قلبِ قرآن، قلب پر قرآن اوست

«وال من والاه» اندر شأن اوست

فریدالدین، چامه هاى فاخرى در مدح مولاى غدیر سروده که برخى چون اشعار ذیل بسیار معروف است:

زمشرق تا به مغرب گر امام است**امیرالمؤمنین حیدر تمام است

گرفته این جهان زخمِ سنانش**گذشته زآن جهان وصف سه نانش

چو در سرّ عطا اخلاص او راست**سه نان را هفده آیه خاص او راست…

قرن هشتم

10ـ ابن یمین فریومدى (م769ق):

در قصیده اى به مطلع:

مقتداى اهل عالم چون گذشت از مصطفى

ابن عمّ مصطفى را دان على مرتضى

از غدیر خم و حدیث متواترِ «من کنت مولاه فعلىّ مولاه» یاد مى کند و اینکه آن را نمى توان انکار کرد:

اوست مولانا به فرمانى که از حق ناطق است

چون توان منکر شدن در شأنِ او «من کنت» را؟

11ـ مولانا لطف اللّه نیشابورى (م810ق):

بنازد عقل و جان و دل، به مهر سرور غالب**امیرالمؤمنین حیدر، على بن ابى طالب

نبى اندر مقامِ «انت منّى» مادحش بوده**چنانک اندر خطابِ «انّما» بودش خدا خاطب

اگر قرآن بُوَد بر حق به قول حق امامت را**حواله با که کرد احمد بدان مجمع که بُد ذاهب

بیا اى آن که مى گویى که با ایمان واسلامم**تفکر کن در این معنا، تأنّى کن در این موجب

پیداست که مقصود شاعر از آن مجمعى که پیامبر اسلام(ص) از رحلت خود خبر داده و امامت را در آن مجمع به امام على(ع) حواله کرده است، غدیرخم است و همین موجب آن است که امام و رهبر پس از پیامبر(ص) على(ع) باشد و نه غیر.

12ـ مولانا کاشى، محمّد حسن افضل المتکلمین(ق8هـ):

السلام اى سایه ات خورشید ربّ العالمین

آسمان عزّ تمکین، آفتاب داد و دین

بیت بالا مطلع بند اوّل از ترکیب بند بلندى است که افضل المتکلمین کاشى در امامت و ولایت امیر غدیر انشا کرده است و در بیت چهارم همین بند مى گوید:

مقصد تنزیلِ «بَلِّغ»، مرکز اسرار غیب

مقطعِ «یتلوه شاهد»، مطلعِ «حبل المتین»

پر واضح و عیان است که مراد مولانا کاشى از «مقصد تنزیل بلّغ» آیه شریفه یاایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک…(مائده، 67) است. بجاست که بند آخر این ترکیب بند را بى هیچ کم و کاست نقل کنیم:

اى گزیده مرخدایت یا امیرالمؤمنین**خوانده نفسِ مصطفایت «یا امیرالمؤمنین»

سرکشان دهر را آورده سرها زیر پا**بازوى زور آزمایت یا امیرالمؤمنین

خازنان کان و دریا کیسه ها بر دوختند**روز بازار سخایت یا امیرالمؤمنین

بس که لعل اندر دل کان خاک بر سر مى کشد**از دل دریا عطایت یا امیرالمؤمنین

از نسیم باد نوروزى نشاید یاد کرد**پیش خُلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین

آنچه عیسى از نَفَس مى کرد رمزى بود و بس**از لب معجز نمایت یا امیرالمؤمنین

با همه بالا نشینى عقل کل نابرده راه**زیر شأن و روى رایت یا امیرالمؤمنین

گر بُدى بالاتر از عرش برین جاى دگر**گفتمى آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین

آنچه تو شایسته آنى زِ روى عزّ و جاه**کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین

خاطر همچون منى شوریده خاطر چون کند**وصف قدر کبریایت یا امیرالمؤمنین؟

مدح اگر شایسته ذات تو، باید گفت وبس**کیست تا گوید ثنایت یا امیرالمؤمنین؟

ما همه از درگه لطفت گدایى مى کنیم**وى همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین

فهم انسانى چه داند عزّت کار تو را**آفرینش برنتابد بار مقدار تو را

قرن نهم

13ـ ابن حسام خوسفى، محمّد بن حسام الدین (783ـ875ق):

در ضمن قصیده اى به مطلع:

شاهى که خسروان دو عالم گداى اوست

ماهى که آفتاب فروغ لقاى اوست

برخى فضایل و مناقب حضرت امیر(ع) مى شمارد تا مى رسد به آنجا که مى گوید:

«یا ایّها الرّسول» خطاب محمّد است

لیک این خطاب، سوى محمّد، براى اوست

14ـ میر سیدعلى قاینى واعظ:

در چکامه بلندى به مطلع:

خاصگان عالم جان، دوش محضر کرده اند

خلوت دل را به نور خود منوّر کرده اند

غدیر

همانند شاعرى زبده، فضایل و مناقب مولا(ع) را به رشته نظم کشیده و مانند متکلّمى زبردست و حق طلب با مخالفان محاجّه مى کند و مى گوید:

و آن که مى گویند ناکرده خلیفه، نقل کرد

از هوا ترکِ نص و قول پیمبر کرده اند

اى عجب زان قوم کو را تهنیت کرده غدیر

بعد از آن اندر سقیفه رأىِ دیگر کرده اند

بر وفاق رأى، تأخیر مقدّم کرده اند

برخلاف نصّ، تقدیم مؤخّر کرده اند41

قرن دهم

15ـ بابا فغانى(م925ق):

قسم به خالق بى چون و صدر بدر انام**که بعد سیّد کونین، حیدر است امام

امام اوست به حکم خدا و قول رسول**که مستحقّ امامت بود به نصّ کلام

امام اوست که قایم بود به حجّت خویش**چراغ عاریت از دیگرى نگیرد وام

امام اوست که داند رموز منطق طیر**نه آن که رهزن مردم شود به دانه و دام

روشن است که منظور باب فغانى از «نصّ کلام» و «حکم خدا و قول رسول» بیشتر غدیرخم است. او مى گوید مولا على(ع) امامى است که قایم به حجّت و نصّ و دلیل است و هیچ نیازى به بیعت مردم ندارد.

ناگفته نماند که بابا فغانى را در مدح امیر غدیر(ع) قصاید بسیارى است که قصیده اى به این مطلع شهرت فراوان دارد:

تا جهان بحر و سخن گوهر و انسان صدفست

گوهر بحر سخن، مدحتِ شاه نجف است

16ـ مولانا نظام استرآبادى (م921ق):

امیر صفدر غالب، على ابوطالب**وصىّ احمد مرسل، ولىّ حىّ قدیر

خمیر مایه علمش نبودى ار بودى**هنوز نان فضیلت به خوانِ دهر، فطیر

شهنشها صفت ذات اشرف تو بُوَد**برون ز کنه الهى ز حیّز تقریر

شکستِ رونق دین شد، نه قیمت گهرت**چه اهل غدر شکستند عهد روز غدیر

قرن یازدهم

17ـ صائب تبریزى (1016ـ1086ق):

قصیده اى را در تعمیر تربت پاک نجف و آوردن نهرى از فرات به نجف به مطلع زیر سروده:

غدیر

منّت خداى را که به توفیق کردگار

از ناف کعبه، چشمه زمزم شد آشکار

و در بیت بیست و یکم و بیست و دوم همین قصیده گوید:

زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شور

بودند در شکنجه غم، تلخْ روزگار

آخر ز فیض ساقى کوثر، تمام شد

عید غدیر شد به مقیمان این دیار

صائب در قصیده دیگرى که پیش از قصیده فوق در دیوانش ثبت شده است همچنین در مدح مولا على(ع) گوید:

چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست

جز تو بر شخص دگر، نام امیرالمؤمنین

18ـ فیاض لاهیجى(م1072ق):

در قصیده بلندى که در مدح امام على(ع) به مطلع زیر سروده است:

سزاى امامت به صورت، به معنى

علىّ ولى آن که شاهست و مولى

پس از هفتاد بیت مى رسد به آنجا که مى گوید:

به تنزیل شد «هل اتى» از چه مُنزَل

نبى را زِ «بلِّغ» چرا کرد عتبى

و پیداست که مرادش از «بلّغ» آیه تبلیغ ولایت است که در غدیر خم نازل شد. ملاعبدالرزاق فیّاض لاهیجى خود در ادامه همین چکامه چنین گوید:

به روز غدیر از براى که مى گفت**به بالاى منبر نبى «لست اولى»

براى که بود این که گردید صادر**حدیثى که نقل است در «طیر مشوى»

چرا کرد امرِ سلامِ امامت**چرا اجر تبلیغ شد حبّ قربى

کسى کاین فضایل مر او راست ثابت**کسى کاین دلایل در او هست مجرا

بود در امامت ز هر غیر سابق**بود در خلافت ز هر غیر اَحرى

19ـ نظیرى نیشابورى(م1083ق):

فراز منبر یوم الغدیر، این رمزیست**که سر زحبیب محمّد، على برآورده

حدیث «لحمک لحمى» بیان این معنى ست**که بر لسان مبارک پیمبر آورده

خداى از آدمشان تا به آل عبد مناف**به صلب پاک و به بطن مطهّر آورده

نهاده وقت ولادت به خاک کعبه جبین**نیاز و بندگى از بطن مادر آورده

هزار شاهد صادق به مجمع اسلام**به دعوى «انا صدّیق اکبر» آورده

قرن دوازدهم

20ـ حزین لاهیجى(1103ـ 1181ق):

آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرم**با درد و غم عشق سرشتند خمیرم…

مستى مرا نیست به دنباله خمارى**پیمانه کش میکده خمّ غدیرم

پس از چند بیت در ادامه گوید:

مى گویم و دانم که ره رسم و ادب نیست**نامى که بود صیقل زنگار ضمیرم

برهان ازل، فیض ابد، مظهر اوّل**ایمان من و دین من و هادى و پیرم

سلطان قدر، حیدر صفدر که ز مدحش**بگرفته بلندى سخن عرشْ سریرم

21ـ عاشق اصفهانى، محمّد (1111ـ 1181ق):

غدیر

در چکامه اى به مطلع:

چند باشد از قضا فرمانده و فرمان پذیر

در چمن زاغ سیه دل، در قفس، بلبل اسیر

پس از گلایه و شکواى شاعرانه از روزگارش به نام مولاى غدیر پناه مى برد و مى گوید:

چرخ با من دشمن و جز آستان بوتراب

نیست جاى دیگر از بهرِ پناهم دلپذیر

آن که پیش از مهد بستى صولت او دست دیو

               آن که در گهواره کُشتى گاه اژدر گاه شیر

                  آن که حاصل گشت از وى دین ایزد را کمال

                      چون به نصّ مصطفى مخصوص شد روز غدیر

22ـ محمّد رفیع لامع (متولّد 1076ـ ؟ق):

محمّد رفیع بن عبدالکریم درمیانى، متخلّص به «لامع» اشعار بسیارى در مدح حضرت امیر(ع) دارد که در ضمن یکى از آنها گوید:

«من کنت مولاه» از نبى در شأن او شد منجلى

غدیر

مولاى انس و جان على، قسّام نیران و جنان

23ـ میر شمس الدین فقیر دهلوى(1115ـ 1183ق):

با عنایت به آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم …» (مائده،3) گوید:

آن وارث ملک لایزالى**شاهنشه دین، علىّ عالى

آن مجمل شرع از او مفصّل**وآن دین خدا به او مکمّل

24ـ لطفعلى بیک آذر بیگدلى(1134ـ 1195ق):

شنیدم به فرمان حىّ قدیر**على را پیمبر به روز غدیر

به بالاى سر برد و با خلق گفت**که تا چند از این راز باید نهفت

از آنان که دارندم آیین و کیش**شمارد مرا هر که مولاى خویش

پس از من بداند که مولا علیست**ز هرکس به مولایى اولى علیست

بود بس صحیح این خبر پیش من**تو گفتى که بودم در آن انجمن

امام علی(ع)

قرن سیزدهم

25ـ وصال شیرازى(1197ـ1262ق):

وصال شیرازى در نزدیک به بیست مورد از غدیرخم یاد کرده و غدیریه هاى بلند و بالایى سروده است که نقل همه در مجال این مقال نمى گنجد.

26ـ قاآنى شیرازى (1222ـ1270ق):

قاآنى شیرازى چندین غدیریّه دارد که در یکى از آنها گوید:

گفت که فردا مگر نه عید غدیر است

عیدى بادش چو بوى عود معطّر

در به چنین روزى از جهاز هیوبان

ساخت نشستنگهى رسول مطهّر

گرد وى انبوه از مهاجر و انصار

فوجى چو فوج بحر بى حد و بى مر

خرد و کلان، خوب و زشت، بنده و آزاد

پیر و جوان، شیخ و شاب، منعم و مضطر

بر شد و گفتا: «الست اولى منکم»

گفتند: آرى، زما به مایى بهتر

دست على را سپس گرفت و برافراخت

قطب هُدى را پدید شد خط محور

گفت که اى قوم بنگرید تناتن

گفت که اى قوم بشنوید سراسر:

هر کس مولا منم، على اش مولاست

اوست پس از من به خلق سید و سرور

و در غدیریّه دیگرى گوید:

شراب تاک ننوشم دگر زِ خُمّ عصی**شراب پاک خورم زین پس زِ خُمّ غدیر

از آن شراب کز آن هر که قطره اى بچشد**شود ز ماحصل سرّ کاینات خبیر

به جان خواجه چنان مستِ آل یاسینم**که آید از دهنم جاى باده بوى عبیر

نهفته مهر نبى گنج فقر در دل من**که گنج نقره نیرزد برش به نیم نقیر

اگر چه عید غدیر است و هر گنه که کنند**ببخشد از کرم خویش کردگار قدیر[!]

ولیک با دهن پاک و قلب پاک اولاست**که نعت حیدر کرار را کنم تقریر

27ـ شمس الشعراء میرزا محمّد على سروش اصفهانى (1228ـ1285ق):

از سروش اصفهانى آثار زیادى در مدح و مناقب و مراثى اهل بیت(ع) به یادگار مانده است؛ مثل: «زینة المدایح»، «روضة الاسرار» (مانند «زبدة الاسرار» صفى و «گنجینة الاسرار» عمان سامانى) و دیوان اشعار که چاپ شده است. سروش اصفهانى در دهها مورد از غدیرخم یاد کرده است که تنها به نقل بخشى از یکى بسنده مى شود:

اگر هزار نذیر آمد و بشیر آمد**محمّد است که بى مثل و بى نظیر آمد…

على ولىّ خدا، صاحب ولایت بود**على معین رسول آمد و وزیر آمد

به پاس قدمت پیمان، شه ولایت شد**که مست جام ولا از خم غدیر آمد

على به خدمت اسلام، فضل سبقت داشت**که پاس خدمت دیرینه ناگزیر آمد

اسیر نَفْس نشد یک نَفَس علىّ ولى**نشد اسیر که بر مؤمنان امیر آمد

امیر خلق کجا و اسیر نفس کجا**که سر بلند نشد هر که سر به زیر آمد

على نداد به باطل حقى ز بیت المال**که از حساب و کتاب خدا خبیر آمد

على نخورد غدایى که سیر برخیزد**مگر که سیر خورد آن که نیم سیر آمد

على غنى نشد الاّ به یُمن دولت فقر**که دولتش به طرفدارى فقیر آمد

على ستم نکشید و حقیر ظلم نشد**نشد حقیر که ظالم برش حقیر آمد

على زمظلمه خلق سخت مى ترسید**که حق به مظلمه خلق سختگیر آمد

درود باد بر آن ملّتى که رهبر وى**چنین بلند مقام و چنین خطیر آمد

28ـ جیحون یزدى، میرزا محمّد (م1301ق):
غدیر

در قصیده اى به مطلع:

مست از غدیرخم نگر مهر و مه و ارض و سما

آرى مجو هوشى دگر چون شد سقایت با خدا

مى، وحى و خمّش عقل کل، پر زو غدیر از بوى گل

بخشنده سلطان رُسل، نوشنده شاه اولیا

چون شد على بر انس و جان مولاى پیدا و نهان

مقصود ایزد شد عیان ز ارسال خیل انبیا

شاعر سپس واقعه غدیرخم را بر استفاده از متون و تاریخ با بیان شیرین شعر روایت مى کند و در مقطع مى گوید:

تا بیش باشد محترم عید غدیر از عیدجم**یارَت ز عشرت مغتنم، خصمت به عُسرت مبتلا

29ـ وامق یزدى، میرزا محمد على (م1255ق):

شد عید غدیر خم، اى ساقى گلرخسار**شکرانه این نعمت، خشت از سر خم بردار

روزى است که از داور، شد حکم به پیغمبر**تا خود به سر منبر، بى پرده کند اظهار

کان را که منم مولا، اوراست على مولا**فرمود شه لولاک، کس را نرسد انکار

تصدیق کنان یکسر، بر گفته پیغمبر**آن کز همه دشمنتر، برخاست نخستین بار

«بَخٍّ لَکَ» اندر لب،لیکن ز حسد در تب**صد کینه ز حکم رب، در سینه منافق وار

30ـ اختر طوسى، میرزا غلامحسین (1268ـ1334ق):

در قصیده بلندى گوید:

باشد از شرح نبى ظاهر که در شرع نبى**کرده حق نایب منابت یا امیرالمؤمنین

کرده مولا در غدیرخم محمّد بعدِ خویش**بر جمیع شیخ شابت یا امیرالمؤمنین

از سده سیزدهم غدیریه ها و غدیرواره هاى زیادى در میان آثار شاعران به جاى مانده که براى پرهیز از اطناب سخن، تنها به نام شاعر و مرجع شعر بسنده مى شود:

31ـ حسین على منشى کاشانى(1271ق ـ 1349ش) در ترکیب بند مربع خویش.

32ـ نسیم شمال، سیّد اشرف الدین گیلانى (1288ـ1313ق) در دیوانش.

33ـ آشفته شیرازى، کاظم(م1287ق) در دیوانش (ص388و152).

قرن چهاردهم

34ـ صبورى کاشانى (م1322ق):

امروز روز رونق دین پیمبر است**امروز روز جلوه آیین داور است

امروز روز تقویت دین مصطفاست**امروز روز تهنیت شرع انور است

امروز از ولایت سالار اولیا**دین را همه کمال و جمال است و زیور است

امروز باده اى ز مبارک خم غدیر**در جام خلق از کف ساقى کوثر است

امروز عید ملت اسلامیان بود**روز کمال دین خداوند داور است

گر خطبه ولایت او بایدت شنید**بشنو که حق خطیب وى و عرش، منبر است

«یاایّها الرّسول» به ابلاغ جبرئیل**در شأن او ز قول خداوند اکبر است

مرحوم صبورى که افتخار ملک الشعراى آستان قدس رضوى را نیز داشت چهارده قصیده غدیریّه دارد که برخى را در دیوان او (ص78، 120، 149، 161، 351 و…) مى توان دید.

35ـ میرزا حبیب اللّه خراسانى (1266ـ 1327ق):

غدیر

امروز که روز داروگیر است**مى ده که پیاله دلپذیر است

چون جام دهى به ما جوانان**اول به فلک بده که پیر است

از جام و سبو گذشت کارم**وقت خم و نوبت غدیر است

مى نوش که چرخ پیر امروز**از ساغر خور پیاله گیر است

امروز به امر حضرت حق**بر خلق جهان على امیر است

امروز به خلق گردد اظهار**آن سرّ نهان که در ضمیر است

آن پادشه ممالک جود**در ملک وجود بر سریر است

چندانکه به مدح او سرودیم**یک نکته زصد نگفته بودیم

و در غدیریّه غرّاى در حدود صد وسى بیت،روز ولایت را مى سراید که مطلعش چنین است:

روزگارى است که از جور خزان، فصل بهار**بار بربست و به یکبار برفت از گلزار

 

36ـ ادیب الممالک فراهانى (1277ـ 1336ق):

برآمد بامدادان، مهر روشن**به پهناى فلک گسترده دامن

چو ترکى آتشین رخ بر نشسته**فراز صحن، دیباى ملوّن

تا مى رسد آنجا که گوید:

امیرالمؤمنین شاه ولایت**خداوند جهان صدر مهیمَن

ز امر حق ـ تعالى ـ در چنین روز**به تخت خسروى آمد مُمَکَّن

میان یثرب و بطحا نبى بود**چو موسى در میان مصر و مدین

خطاب آمد ز یزدان کاى پیمبر!**على را بر خلافت کن معیّن

چراغ کفر را بنماى خاموش**سراج عقل را فرماى روشن

37ـ صغیر اصفهانى (1312ـ 1390ق):
غدیر

دهید مژده به رندان مى پرست امروز

که پیر میکده آمد قدح به دست امروز

به هر که بنگرى از شیخ و شاب و خرد و کلان

بود ز باده خمّ غدیر مست امروز

زهى علوّ که على را به دست پیغمبر(ص)

بلند کرد خداى بلند و پست امروز

به امتحان بلى گفتگانِ روز الست

گرفت پرده ز رخ شاهد الست امروز

رساند عهد به پایان و شد سعید ابد**هر آن که با على از مهر عهد بست امروز

ولى هر آن که به تلبیس و حیله بیعت کرد**یقین که عهد خداوند را شکست امروز

به عشق حضرت مولا خوشند اهل ولا**چه باک از اینکه روان حسود خست امروز

رسید امر نبوّت به منتهى برخاست**نبى ز جاى و به جایش على نشست امروز

مرحوم صغیر در حدود پانزده غدیریّه سروده است که مى توان در دیوانش  دید.

38ـ آیت اللّه شیخ محمد حسین غروى اصفهانى (1296ـ1361ق):

غدیریه ی زیبای او را اینجا بخوانید .

39ـ ملک الشعراى بهار، محمد تقى (1266ـ1330ش):

در غدیرخم امروز، باده اى به جوش آمد

کز صفاى او روشن، جان باده نوش آمد

وان مبشّر رحمت، باز در خروش آمد

کان صنم که از عشّاق، برده عقل و هوش آمد

غدیر

 

با هیولىِ توحید، در لباس انسانى

در غدیرخم یزدان، گفت مر پیمبر را

کز پى کمال دین، شو پذیره حیدر را

پس پیمبر اندر دشت، بر نهاد منبر را

برد بر سر منبر، حیدر فلک فر را

شد جهان دل روشن، زان دو شمس روحانى

 

گفت بشنوید اى قوم! قول حق تعالى را

هم به جان بیاویزید! گوهر تولاّ را

پوزش آورید از جان، این ستوده مولا را

این وصىّ بر حق را، این ولىّ والا را

با رضاى او کوشید، در رضاى یزدانى

40ـ سیّد محمد حسین شهریار(1283ـ 1367ش):

اگر سنجند هر سهمى در اسلام

هر آن کو سهمگین تر، حصّه من

نه احمد در «مؤاخاتم» به خود خواند

نه خود با من پسر عمّ و پدر زن؟

شهریار ملک شعر و سخن در اینجا یکى از «مناشده ها» و احتجاجهاى امام على(ع) را به روایت مى نشیند و در ادامه مى گوید:

نه با آن خطبه «من کنت مولاه»

على را بُرد بر اعلا و اعلن؟

نه خود فریادِ «بخّاً بخ» کشیدید

من اینها شور خوانم یا که شیون؟

چه شد عهد خدا بر من شکستید

الا اى حاسدان عهد بشکن …

شهریار تبریزى به هر دو زبان فارسى و ترکى دلسروده هاى بسیارى درباره غدیرخم دارد که در اینجا به نقل غدیریّه اى از ایشان که به صورت مستزاد سروده است بسنده مى شود:

یا على نام تو بر دم نه غمى ماند و نه همّى

بأبى انتَ و اُمّى

گوییا هیچ نه همّى به دلم بوده نه غمّى

بأبى انتَ و اُمّى

تو که از مرگ و حیات، این همه فخرى و مباهات

على اى قبله حاجات

گویى آن دزد شقى تیغ نیالوده به سمّى

بأبى انتَ و اُمّى

گویى آن فاجعه دشت بلا هیچ نبود است

در این غم نگشود است

غدیر

سینه هیچ شهیدى نخراشیده به سُمّى

بأبى انتَ و اُمّى

حق اگر جلوه با وجهِ اَتَمَ کرده در انسان

کان نه سهل است و نه آسان

به خودِ حق که تو آن جلوه با وجهِ اَتمّى

بأبى انتَ و اُمّى

منکر عید غدیرخم و آن خطبه و تنزیل

کر و کور است و عزازیل

با کر و کور چه عید و چه غدیرى و چه خُمّى

بأبى انتَ و اُمّى

در تولاّ هم اگر سهوِ ولایت چه سفاهت

اف بر این شمِّ فقاهت

بى ولاى على و آل چه فقهى و چه شمّى

بأبى انتَ و اُمّى…

با جرأت مى توان گفت که در چهارده قرن گذشته شاعران پارسى گوى بیش از صد غدیریّه و غدیرواره از خود به یادگار گذاشته اند و اگر تفحص کنیم خواهیم دید که تنها در پنجاه سال اخیر صدها قصیده و غزل و قطعه و… درباره غدیرخم انتشار یافته است که مجال نقل تمامی آن اشعار نیست . امید که در مجالی دیگر به نقل اشعار معاصر بیشتر بپردازیم.

 

[ شنبه سی ام آذر 1387 ] [ 16:3 ] [ حاجتعلی قلی پور ]
این مطلب را عینا از وبلاگ دوست عزیزم جناب آقای مهندس جعفری نقل می نمایم:
"چطور می‌شود که بعضی افراد سید و بقیه عام هستند؟

کسانی که نسب آنان به پیامبر و امیرالمؤمنین و عباس (عموی پیامبر) و به هاشم بن عبد مناف (که جدّ این بزرگواران است) برسند، اصطلاحاً به آنان سیّد می‌گویند. شخص سیّد یا غیر سیّد از نظر انسانی و از نظر شخصیتی فرقی ندارند. سیادت عنوانی است اعتباری. سید با غیر سید هیچ فرقی ندارد.
مسلمانان به جهت احترام به پیامبر، به خویشاوندان او احترام می گذارند و آنان را آقا و سیّد می دانند. در فقه احکامی برای آنان هست، از جمله: گرفتن زکات بر آنان جائز نیست و به جای آن خمس به سادات فقیر پرداخت می‌شود.

سید بودن از کجا شروع شد، و آیا سادات به جهنم می روند؟

سیادت از رسول اکرم(ص) شروع شد. سیادت یک نوع شرافت معنوی است که در دودمان پیغمبر اسلام(ص) وجود دارد. اساساً این یک موضوع عمومی است که دودمان و فرزندان شریف و برجسته به تناسب مقام بزرگ خا ندان آن ها میان تمام اقوام دارای احترام و شخصیت هستند. بنابراین احترام و شخصیت "سیادت" در نظر ما برای همان نسبتی است که با بزرگ ترین شخصیت عالم انسانیت یعنی پیغمبر اسلام(ص) دارند.
کلمه "سید" که در لغت عرب به معنای "آقا" است، روی همین نظر به آن ها اطلاق می شود. ریشه سیادت همان عظمت پیامبر(ص) و علی(ع) از نظر صفات و روحیات و اعمال است. آن ها به خاطر شخصیت والای شان آقا و بزرگ بودند. البته شعاع این سیادت و بزرگی به جدّ اعلای پیامبر "هاشم" می رسد.
فرزندان او نیز از این راه کسب افتخار می کنند.
ناگفته پیدا است که انتساب به پیامبر نمی تواند توجیه کننده کم ترین تخلف باشد و از نظر قوانین تفاوتی با دیگران ندارند.
نیز اگر در قیامت مستحق عذاب و جهنم باشند،‌ کیفر خواهند دید. قرآن کریم ملاک برتری افراد را تقوا دانسته و فرمود: "همانا گرامی ترین شما پیش خدا با تقواترین شما است". همچنین از نظر قرآن در قیامت همة علاقه ها و نسب ها قطع می شود:‌ "هنگامی که در صور دمیده شود، هیچ گونه نسبی میان آن ها نخواهد بود".
امام زین العابدین(ع) فرمود: "خداوند بهشت را برای کسی آفریده که اطاعت فرمان او کند و نیکوکار باشد، هرچند برده ای از حبشه باشد، و دوزخ را برای کسی آفریده است که نافرمانی او کند، هر چند فرزندی از قریش باشد".
از آن جایی که ملاک قرب معنوی،‌ پاکی و شایستگی است،‌ نه حَسَب و نسب، در تاریخ زندگی پیامبر(ص) و امامان بزرگوار می خوانیم که بعضی از نزدیک ترین افراد منتسب به خود را به خاطر عدم ایمان یا انحراف از خط اسلام رسماً طرد کردند و از آن ها تنفر و بیزاری جستند. همان گونه که رسول خدا(ص) جعفر فرزند امام علی النقی(ع) را "جعفر کذاب" خواند. او مردی نا اهل و عیاش بود و پس از وفات امام عسکری(ع) به دروغ ادعای امامت نمود و عده‌ای را به گمراهی کشید. مرحوم شیخ عباس قمی دربارة این شخص گفته: "جعفر مثلش مثل فرزند حضرت نوح پیغمبر است و ملقب به کذّاب است".

شجره نامه یعنی چه و راه شناختن سادات چگونه می‌باشد؟

در فرهنگ واژگانی: شجره نامه، به نسب نامه،‌ نژادنامه، شجرة نسب معنا شده است که فهرست نام های پدران و نیاکان کسی، به صورت درختی است که نیای اوّلی، اصل و فرزندان به ترتیب شاخه های آن باشند.[1]
سادات که لقب فرزندان پیغمبر(ص) است و به معنای پیشوا و مهمتر و سرور آمده است،‌ در اصطلاح عرفی به کسانی که از طرف پدر به حضرت عبدالمطلب بن هاشم، جد رسول خدا(ص) انتساب دارند، گفته می‌شود.[2]
سیادت شامل فرزندان حضرت علی(ع) می‌شود. بنابراین فرزندن فاطمه زهرا(س) از دو جهت سیادت دارند: هر چند سیادت از طریق مادر نیز انتقال می یابد، اما عرفاً به آن سید نمی گویند و بعضی احکام خاص سادات را ندارند.
برای شناخت سادات در جامعه باید از دانشمندانی که از علم نسب شناسی بهره کافی دارند، کمک گرفت و راه هایی را که بیان کرده اند،‌ استفاده کرد. در پایان پاسخ حضرت آیت الله‌العظمی گلپایگانی(ره) را در این مورد بیان می‌کنیم:
"سیّد به معنی آقا است و از القابی است که در عرف فارسی زبانان و شیعه، کسانی که نسبشان به واسطة فاطمة زهرا سیدّه النساء(س) به رسول خدا(ص) منتهی می‌شود و بر سائر علوییین نیز که به واسطة حضرت عباس یا جناب محمد حنفیّه نسبشان به امیرالمؤمنین(ع) می‌رسد،‌ احتراماً گفته می شود، بلکه بر سایر هاشمیین مانند کسانی که نسبشان به جناب جعفر طیّار و عقیل می رسد، نیز سیّد می‌گویند و این یک نوع احترام از منتسبین به رسول خدا(ص) و از خاندان بنی هاشم است،‌ چنان چه شیعه و اهل سنّت، سادات (خصوصو علویّیین، بالأخص فاطمییّن) را شرفا می‌گویند و به کسی که از اولاد حضرت امام حسین (ع) باشد، شریف حسینی گفته می‌شود و فرزند سیّده علویّه نیز اگرچه در عرف، سیّد و شریف،‌ نامیده نمی شود، بواسطة‌ مادرش به این دودمان شریف و حضرت رسول(س) انتساب دارد و اگر مادرش از اولاد فاطمه‌زهرا(س) باشد، از فرزندان پیغمبر(ص) محسوب است. بلی فقط ک سانی که به وسیلة پدر هاشمی هستند،‌ استحقاق خمس دارند."[3]
راه شناختن سادات در جامعه بدین گونه است که شجره نامه های معتبری در دست داشته باشند و یا این که بین اهل محل و شهر خود به سیادت معروف باشند.[4]

منابع:
[1]لغت نامه دهخدا، مادّه شجره نامه.
[2]السیّد روح الله الموسوی الخمینی(ره)، تحریرالوسیله، الجزء الاوّل،مؤسسة مطبوعاتی اسماعیلیان، ص 365.
[3]مجمع المسائل، ج 1، ص 392.
[4]همان،‌ص 391؛ تحریرالوسیله، الجزء الاوّل، ص 365، مؤسسة مطبوعاتیاسماعیلیان؛ ر.ک: بحرالانساب در شرح احوالات اولاد چهارده معصوم(ع)، الشجرهالطیبه، الشجره المبارکه فی انساب الطالبیه للاءمام فخر الرازی (المتوفی 606)تحقیق السیّد مهدی الرجائی."
[ شنبه سی ام آذر 1387 ] [ 15:59 ] [ حاجتعلی قلی پور ]
الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین

 زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنکه آزادت کند
بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادی است
مومنان را زانبیا آزادی است
ای گروه مومنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید

عید غدیر ُعید ولایت وامامت بر همگان مبارک باد.

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ] [ 11:30 ] [ حاجتعلی قلی پور ]
بسمه تعالي
ضرب المثل" بروكشكت را بساو" را شنيده ايد‘ صحت وسقم آن مربوط به تاريخ است ليكن خلاصه ماجرا از اين قرار است كه عارفي هر از گاهي كه در مسجد جامع اصفهان نماز ميگزارد؛ درمراجعت به منزل با پير مردي مواجه ميشود كه اصطلاحا به "پينه دوز" موسوم بوده است. در يكي از روزهاي زمستاني كه اصفهان سرماي گزنده اي داشته وهوا نيز ذره ذره برف مي باريده اين مرد با پير مرد پينه دوز مواجه مي گردد ؛او نظاره مي كند كه پير مرد پارچه ها وجل وپلاس كهنه و زخيم را خيس نموده وبر روي هم مي گذارد وبا مشته آهني كه در دست دارد ‘به سختي برآنها مي كوبدتا بوسيله بهم تنيدن آنها‘ اجزاء زيرين وكف گيوه را از آن بسازد . مرد از خاطرش مي گدرد كه اين پيرمرد در زمان كهولت بايستي از مال ودارائي لازم برخوردار باشد وهم اكنون در زير كرسي داغ در منزلش بنشيند وبا نوه هايش بازي نموده وبراي آنان قصه بگويد ‘نه اينكه در اين سرماي شديد در جلو درب خانه اش به پينه دوزي بپردازد ودستش از شدت سرما به مشته آهني بچسبد.درهمين خيال بود كه به شدت دلش به حال پيرمرد سوخت واز خيالش گذشت كه اورا براي هميشه از پول بي نياز نمايدوناگهان به قول حافظ "آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند –آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند"با نظراكسير كيميائي خودش"كه با امتزاج روح ونفس؛ اجسام را به كمال مي رسانيدودر مواد تغيير جوهري ايجاد مي نمود" مشته آهني پينه دوز را به طلا مبدل نمود. پيرمرد نگاه سنگين ومعني داري به او انداخت وگفت: به حالت اول "آهن"برگردان. مرددر پاسخ گفت :من به حال تو رقت آوردم وخواستم كه در اين سرماي سوزان پينه دوزي ننمائي وبه آسودگي در خانه ات استراحت نمائي واوقات خوشي داشته باشي. پينه دوز گفت: نيازي نيست ‘برگردان .مردمتعجب ماند. ودر اثر اصرار پيرمرد مستاصل ماند.وبا درماندگي به وي گفت :من فقط مي توانم تبديل به طلا نمايم وقدرت برگرداندن آنرا ندارم .پينه دوز گفت :حالا كه تو نمي تواني من خود آنرا بر مي گردانم وبا يك نظر آنرا به آهن مبدل نمود.مرد در حيرت فرو رفت وپس از مدتي سر بر آورد واز پينه دوز خواست كه در اين امر بخصوص وي را به شاگردي بپذيرد. پينه دوزاز پذيرش پيشنهاد مرد‘امتناع مي كرد ومي گفت تو اهل سلوك در اين كارنيستي ‘وقتم را نگير.تا سرانجام با ايستادگي والحاح وي پيرمرد پذيرفت وبا هم عهد بستندكه در هر شرايط وموقعيت ودستاوردي با هم مشاركت داشته وودر سود وزيان با يكديگرسهيم باشند. پينه دوز براي شروع كار‘ مردرا به زير زمين منزلش هدايت نمود وتشتي را با مقداري كشك خشك ونرم نشده با ظرفي آب در اختيار وي نهاد وگفت براي اولين قدم بد نيست از اين كشكها دوغي حاصل نمائي. وخود برگشت و به كار خود با ادوات موصوف پرداخت.پينه دوز با جذبه روحي كه داشت ؛با تصرف در روح ونفس مرد ‘روح اورا به تسخير خود درآورد وبه عوالم ناشناخته عازم نمود. مرد خود را در راهي يافت كه به شهري منتهي ميشد.وي در ادامه راه به آن شهر رسيدوديد كه حاكم وپادشاه آن شهر بدرود حيات گفته ومردم وبزرگان شهر در كنار قبرستان وبيرون شهر اجتماع نموده تا با به پرواز در آوردن هد هد حاكم جديد را انتخاب نمايند.هد هد كه به پرواز در آمد بر روي دوش مرد تازه وارد نشست غريو وغوغا از مردم برخاست كه اواهل اينجا نيست واهليت اين كار را ندارد .مردم به ناچار اورا به داخل حمام بردندواين بار نيز هدهد از در حمام داخل شده وبر دوش مرد غريب فرود آمد.مردم هدهد را باز آوردند ودر حمام رابسته وبراي بار سوم به پرواز در آوردند؛اين بار نيز مردم در كمال ناباوري ديدند كه هدهد از گنبد نور گير حمام كه شيشه آن شكسته ‘وارد حمام شده وبر دوش مرد غريب نشست. اين بار همه مردم به اين فكر افتادند كه اين مرد را خدا فرستاده وشايد تقدير وحكمت در اين است كه اوپادشاه باشد واين امر را به فال نيك گرفته وخلعت شاهي بر وي پوشانيدند واو را به تخت شاهي نشانيدند . در اين هنگام همه بزرگان انتخاب وي را تبريك گفته وامراو صاحب منصبان حكومتي هر يك براي عرض گزارش خدمت رسيدند.مقام نظامي وضعيت لشكر ونحوه استقرارآنها وتعداد گارد شاهي وچگونگي حفاظت كاخ وساير موضوعات مربوطه را ارائه نمود.وزير خزانه داري وضع ذخاير پولي واقطاعات سلطنتي را گزارش كرد. هريك از مسئولين ومقامات مطالبي را كه مربوط به حوزه ماموريت او بود ‘به عرض شاه جديد رسانيدواخرالامر وزيردربار به خدمت رسيد وگزارشي از كاخ سلطنتي وحرم سرا وتعداد سي وپنج نفر از زنان شاه سابق راكه باقي مانده بودو يكي از آنان سوگلي مخصوص شاه تلقي ميشدرامعرفي و به سمع ونظر حاكم رسانيدو با اين اقدام اخير‘ كليه مراسم وتشريفات رسمي معارفه به اتمام رسيد.وهمه مقامات وبزرگان اجازه مرخصي يافتند وشاه پس از مشايعت آنان نفس راحتي كشيد وبا احساس نشاطي كه از شرايط حاصله سراپاي ويرافرا گرفته بود‘دامن رداي خود راجمع نموده وبرتخت شاهي جلوس كرد. غريبه غرق در خيالات واحساسات ونشئه سكر آوروقايع گذشته بود كه ناگاه پينه دوز در مقابلش ظاهر گشت. پس از احوالپرسي وكسب اطلاع از امور گذشته وآگاهي بر آن ‘پيرمرد گفت : قول وقرار ما كه به يادت هست .شاه گفت :آري پيرمرد گفت : حالا آنچه بدست آورده اي بايد تقسيم كنيم .شاه قبول كرد وگفت از كجا شروع كنيم . پيرمرد گفت:از موضوع آخري ابتدا زنان را تقسيم كنيم .شاه گفت:هيجده تن از زنان كه آن زن سوگلي نيز در آن باشد مال من‘ ومابقي مال تو باشد.پيرمرد نپذيرفت .شاه كفت :هيجده تن از زنان مال تو وهفده نفر متعلق به من به شرطي كه سوگلي شاه در جمع زنان من باشد. پير مرد قبول نكرد.شاه اظهارنمود: پانزده نفر كه سوگلي شاه در جمع آن باشد مال من ومابقي متعلق به شما باشد .پير مردقبول نكرد.پيشنهاد به ده نفر به نفع شاه وبيست وپنج نفر براي پيرمرد وهمچنين اعداد كمتررسيد كه پذيرفته نشد .سرانجام شاه گفت : تمام زنان باقيمانده از شاه سابق مال تو وسوگلي شاه مال من باشد.كه مورد پذيرش واقع نگرديد. شاه در مانده از تقسيم رو كرد به پير مرد وگفت تو ميگوئي چگونه تقسيم كنيم.پيرمرد گفت: بدوا سوگلي شاه رادو شقه نموده و نصف نمائيم وسپس بقيه زنان نيز بالمناصفه تقسيم گردد.شاه از اين حرف بر آشفت وگفت :جلاد گردن پيرمرد رابزن. در اين موقع پينه دوز در جذبه وتسخير روحي كه نسبت به شاه داشت‘ فارغ شدواورا به حال خود رها كرد .وبه زير زمين خانه آمد. ديد كه دست مردبر روي كشكهاي خشك بي حركت مانده ؛به وي گفت :كشكت را بساو.مرد با شرمندگي كه نتوانسته پا به پاي پيرمرد برود .دستهايش راشست واز او دورشد. اين داستان مانند تمام زندگي است كه به سرعت يك رويا در گذر است. النهايه ابياتي از كليم كاشاني در پايان اين سفر روحاني به ذهنم خطور نمود كه ارتباطي با موضوع ندارد؛ ليكن خواندنش خالي از لطف نيست:

طبعي بهم رسان كه بسازي به عالمي               يا همتي كه از سر عالم توان گذشت

 بدنامي حيات دو روزي نبود بيش                       آنهم كليم با تو بگويم چسان گذشت 

يك روز صرف بستن دل شد به اين وآن                 روز دگر به كندن دل زاين و آن گذشت

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ] [ 16:32 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی در بوستان که شیخ اجل سعدی در سفرش به هند که از دایره امر به معروف کردن خارج می گردد، خواندنی است!

چنين گفت پيري پسنديده دوش

 

خوش آيد سخنهاي پيران به گوش

که در هند رفتم به کنجي فراز

 

چه ديدم؟ پليدي سياهي دراز

تو گفتي که عفريت بلقيس بود

 

به زشتي نمودار ابليس بود

در آغوش وي دختري چون قمر

 

فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار

 

که پنداري الليل يغشي النهار

مرا امر معروف دامن گرفت

 

فضول آتشي گشت و در من گرفت

طلب کردم از پيش و پس چوب و سنگ

 

که اي ناخدا ترس بي نام و ننگ

به تشنيع و دشمنام و آشوب و زجر

 

سپيد از سيه فرق کردم چوفجر

شد آن ابر ناخوش ز بالاي باغ

 

پديد آمد آن بيضه از زير زاغ

ز لا حولم آن ديو هيکل بجست

 

پري پيکر اندر من آويخت دست

که اي زرق سجاده‌ي زرق پوش

 

سيه‌کار دنياخر دين‌فروش

مرا عمرها دل ز کف رفته بود

 

بر اين شخص و جان بر وي آشفته بود

کنون پخته شد لقمه خام من

 

که گرمش بدر کردي از کام من

تظلم برآورد و فرياد خواند

 

که شفقت برافتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسي دستگير

 

که بستاندم داد از اين مرد پير؟

که شرمش نيايد ز پيري همي

 

زدن دست در ستر نامحرمي

همي کرد فرياد و دامن به چنگ

 

مرا مانده سر در گريبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمير

 

که از جامه بيرون روم همچو سير

نه خصمي که با او برآيي به داو

 

بگرداندت گرد گيتي به گاو

برهنه دوان رفتم از پيش زن

 

که در دست او جامه بهتر که من

 

[ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ] [ 22:57 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

بسمه تعالی

۱- پديده شوم فقر

حضرت امير(ع) در نهج البلاغه در بخش سخنان قصار خودخطاب به فرزندش محمد ابن حنفيه در خصوص فقر مي فرمايد:"

يَا بُنَيَّ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ اَلْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنْهُ فَإِنَّ اَلْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّينِ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ دَاعِيَةٌ لِلْمَقْتِ "ترجمه"، :" اى فرزند بيم دارم كه تو فقير شوى ، پس به خدا پناه ببر از فقر . زيرا فقر سبب نقص در دين است و سرگردانى عقل و ايجاد كننده دشمنى است ." هيچكسي مانند حضرت امير فقر را كالبد شكافي ننموده وآثار وتبعات آنرا به وضوح نديده كه چگونه ويرانگر تاروپود انسان ومدهوش كننده عقل اوست. همچنين حضرت امير در بيان نوراني ديگري فرموده :"اگر كفراز دري وارد شود ايمان از در ديگري خارج ميشود."

حضرت پيامبر (ص)در فرمايشات گهربار ش در كتاب جامع الاخبار 109 فصل 67 في الفقرا فرموده : "لو لا رحمه ربي علي فقراء امتي كاد الفقر ان يكون كفرا"ترجمه "اگر رحمت پروردگارم بر تهيدستان امتم نبود،نزديك بود فقر به كفر بينجامد"كه بر شدت آثار مخرب فقر اشاره فرموده وفي الواقع رحمت پروردگار را چاره آن تلقي فرموده اند.

2- روزي فقرا-

حضرت امير دربيان مبارك  خوددر جائي ديگر مي فرمايد:"وَ قَالَ ع إِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِي أَمْوَالِ اَلْأَغْنِيَاءِ أَقْوَاتَ اَلْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِيرٌ إِلاَّ بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِيٌّ وَ اَللَّهُ تَعَالَى سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِكَ "

ترجمه"و فرمود ( ع ) : خداوند سبحان روزى فقرا را در اموال توانگران مقرر داشته . پس هيچ فقيرى گرسنه نماند ، مگر آنكه ، توانگرى حق او را باز داشته است و خداى تعالى توانگران را ، بدين سبب ، باز خواست كند ."

3-وظيفه توانگران-

حضرت امير دربخشي ازفرمايشات خودفرموده:

وَ قَالَ ع مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ اَلْأَغْنِيَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اَللَّهِ

و فرمود ( ع ) : چه نيكوست فروتنى توانگران در برابر بينوايان ، براى به دست آوردن خشنودى خداوند ،.همچنين در جزء آخر فرمايش ( 340 ) سخنان قصار خودفرموده:" وَ اَلشُّكْرُ زِينَةُ اَلْغِنَى "و شكرگزارى زيور توانگرى .به تعبير يكي از بزرگان توانگران بايستي شكر مضاعفي را به درگاه پروردگار متعال داشته باشند،اول بدليل نعمتي كه خداوند به آنان عطا فرموده ،دوم به دليل توفيقي كه در اعطا مال در راههاي مشروع وموجه مي يابند.

4- وظيفه محرومان –

دربخشي از بيانات نوراني آن حضرت در شماره هاي( 406 ) و( 340) نهج البلاغه آمده است كه" وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِيهُ اَلْفُقَرَاءِ عَلَى اَلْأَغْنِيَاءِ اِتِّكَالاً عَلَى اَللَّهِ -اَلْعَفَافُ زِينَةُ اَلْفَقْرِ- و نيكوتر از آن ، مناعت بينوايان است در برابر توانگران به سبب توكلى كه بر خداى دارند-و پاكدامنى ، زيور فقر است.اين است كه حضرت مي فرمايد محرومين ومستضعفين نبايستي مرعوب اغنيا گردند وشخصيت ومنزلت خودببازند،بلكه مي بايد قويآ به دين وايمان خود پايبند بوده ومناعت طبع داشته وخود رابه پاكدامني مزين ودر تمامي مرارتها به خداوند اتكال نمايند.

۵- مساواتهای اجتماعی -

در قرآن كريم نحوه نائل شدن به تعادل وبرطرف نمودن ناهنجاريها ونابرابريهاي اجتماعي با خمس ،زكات ،انفال ،فيء،توزيع ثروتها براساس متدهاي اسلامي پيش بيني شده وحتي پس از وضع حقوق مترتبه بر اشخاص، برخي از مفسرين قرآن كريم نظراتي پيرامون اين آيه شريفه :" وَالَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ ،لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُوم" "وِهمانا كه در اموالشان حقى معلوم است براى سائل و محروم"(آيات 23و25 سوره معارج)دارند كه بسيار مهم وقابل تامل مي باشدوستاد شهيد مرتضي مطهري در كتاب اقتصاد اسلامي خود شرح كشافي پيرامون سيستم اقتصادي اسلام دارد كه حقيقتاارزشمند مي باشد وجا دارد كه به صورت كتاب درسي در موسسات دانشگاهي تدريس گردد.

 بنا به مراتب فقر چيزي است كه پاشنه آشيل نظامات اجتماعي بوده ووجود آن در هر نظامي قابل تامل بوده وبه انحا مختلف بايستي اين پديده زشت را زدود وخيلي از نظامها در مبارزه با آن ناتوان مي باشند.

در اوائل انقلاب اسلامي گروههاي شعار "كار،مسكن  وآزادي "را سر مي دادندواز اين شعار به عنوان يك حربه استفاده مي نمودندليكن حضرت (ع)در يكي از بياناتشان در خصوص رفاه وتوسعه عدالت اجتماعي در دوره خلافت خود اشاره نموده ومي فرمايد:" امروز در كوفه كسي نيست كه شام را صبح كند ومسكن نداشته باشد يا از معاش گندم بي بهره و يا از اب فرات ننوشد."در بيان نوراني حضرت به وضوح برمي آيد كه مشكل مسكن ونان مردم را رفع رجوع نموده كه هيچ كسي در طول تاريخ ودر هيچ كجاي جهان چنين ادعائي نمي تواند داشته باشدواين ادعا در تاريخ منحصر به حضرتش مي باشد.

مورخين مي نويسند که مروان ابن حکم اموي وزير عثمان بود پس از کشته شدن عثمان آزادانه در مدينه مي زيست ، با اينکه انقلابيون او را منشاء همه فسادهاي اداري دوره عثمان مي شمردندبه او گفتند:در زمان خلافت علي (ع) جانت در خطر است و ممکن است تو را محاکمه و اعدام کند، بگريز و به جاي امن برو! جواب داد. که علي (ع) که سندي که دلالت بر جرمي از من کند، ندارد و علي هرگز به صرف سوء ظن و اتهام کسي را مورد تعقيب قرار نمي دهد و از اين بابت خيالم راحت است.

او مردي است که مخالفان خود را تحمل مي کند همان طور که خداوند بندگان عاصي خود را تحمل مي کند.

روزي به علي (ع) گفتند: يکي از سران خوارج مي خواهد قيام کند توطئه در حال انجام است دستور دهيد تا او را بازداشت نمايند.

پاسخي که داد اين بود: اگر به صرف اتهام مردم را زنداني کنم بايد زندان ها را پر از متهمان کنم، هروقت جرمي از انديشه و زبان وي به عمل آمد آنگاه اقدام مي کنم.

مضافآ اينكه اخلالي را كه خوارج در خلال برگزاري نماز آن حضرت درمسجد كوفه مي نمودند وتوطئه هائي كه بر ضد وجود شريفش داشتند بركسي پوشيده نيست ،خصوصا اينكه اينان از بيت المال حقوق مي گرفتند وحضرت امير باسعه صدر آنان راتحمل مي نمود وآزادي آنان را محدود نمي نمود .

بحث اجازه خروج به طلحه وزبير نيز درمنابع تاريخي مضبوط است وحضرت مي دانست كه اين دو در صددپيوستن به برخي عناصر كه درمكه پرچم مخالفت علم كرده اند ،هستند  ليكن حضرت به جهت اين كه آزادي انساني محدودنگردد وبعدآاين امر مورد سوء استفاده قرار نگيرد ،از اعطاي اجازه به آنان امتناع نفرمودند.

 

[ دوشنبه هجدهم آذر 1387 ] [ 18:10 ] [ حاجتعلی قلی پور ]
این مطلب از نشانی  http://www.hadipix.com/archives/1386/03/_2_5.html   به کوشش یکی از همشهریان اقتباس گردیده است.از ايام صبي وزمان هفت سالگي مرا محبت انواع علوم بوده است،وخواستمي
كه عالمي متدين باشم ،و تا هفده سالگي جويان و پويان دانش بودم ،و مذهب
آباي خويش _اثنا عشري_ داشتم) حسن صباح

بنده از صحت وسقم این موضوع بی اطلاعم چنانچه دوستانی از مدارک ومستندات آن اینجانب را آگاه فرمایند ممنون خواهم شد.

[ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ] [ 8:19 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

این مطلب از سایت گردشگرس استان قزوین برگرفته شده است:

This is how the top of the...

 

جشن شکر گزاری شیلونه (جشن گیلاس) در روستای تاریخی گازرخان برگزار شد.

در این جشن که  نماینده مردم قزوین درمجلس شورای اسلامی حضور داشت گفت: جشن شیلونه (جشن شکرگزاری) از جمله جشن‌های شاد و اصیل مردم خوب روستای گازرخان منطقه الموت استان قزوین است که در هر منطقه به روش و آداب رسوم مخصوص برگزار می‌گردد که بسیار دیدنی و جذاب است.

وی از جشن فندق که در منطقه رودبار شهرستان شهر رازمیان در طی سالهای گذشته برگزار شد به نیکی یاد کرد و افزود: اجرای این برنامه‌ها علاوه بر سنت حسنه شکرگزاری از خداوند منان برای برکت به محصول و معرفی منطقه و آداب و رسومی که از گذشته به یادگار مانده می‌باشد که در رشد و توسعه اقتصادی، اجتماعی روستا نقش به سزایی خواهد داشت و امیدواریم این جشن‌ها در مناطق دیگر نیز شناسایی و هرساله برگزار گردد.

شایان ذکر است: جشن شیلونه، جشن شکرگزاری است که در زمان کم آبی و محصول کم برگزار می‌شود تا علاوه بر شگرگزاری از نعمت‌های عطا شده در سال آینده محصول روستا برکت و افزایش داشته باشد.

 

 

این جشن که با همت دهیاری، بخشداری، پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری و مردم خوب روستا گازرخان برپا شد شامل موسیقی و آواهای محلی، بازی‌های سنتی، مسابقات محلی، توزیع آش محلی، پخت و توزیع نان محلی، جشن باران و نمایشگاه صنایع دستی الموت بود که مورد استقبال خوب گردشگران قرار گرفت.

 نگهبانی دژ

 

[ دوشنبه یازدهم آذر 1387 ] [ 14:13 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

بسمه تعالی

عطار نیشابوری شاعر وعارف معروف ایرانی در قرن ششم می باشد که پدرش داروفروش بودکه عطار نیز حرفه پدررا تعقیب نمود .

در سخنان مولانا جلال الدین رومی آمده است که نور منصور بعد از صدوپنجاه سال برروح فریدالین عطار تجلی کرد ومربی اوشد.

بنا بر حکایت" کتاب نفحات الانس"جامی با تصحیح دکتر محمود عابدی گفته شده؛ سبب توبه وی آن بودکه روزی دردکان عطاری مشغول ومشعوف معامله بود.درویشی به آنجا رسید .وچند بار شی ءالله گفت.وی به درویش نپرداخت .درویش گفت:"خواجه !توچگونه خواهی مرد."عطار گفت:"چنانکه توخواهی مرد."درویش گفت:"توهمچون من توانی مرد!"عطار گفت:"بلی "درویش کاسه ای چوبین داشت زیر سر نهاد وگفت:"الله"وجان بداد.می گویند عطار از این واقعه حالش متغیر شدودکان برهم زد وبه این طریق درآمدوسپس به نشر دیوان شعر،منطق الطیر،اسرار نامه،الهی نامه ،مصیبت نامه وخسرونامه پرداخته وسخنش با سوز عشق همراه بوده واز این حیث کلام اورا"تازیانه سلاک" نامیده اند.مولانا در موردش گفته:عطار روح است وسنائی دوچشم او-ما از پی سنائی وعطار می رویم

بالاخره عطار پس از 114 سال زندگی با حمله کفار مغول مواجه وبه اسارت یکی از سربازان مغول در آمدوآن سرباز، اسیر خود را به بازاربردتا بفروشد ؛ در این اثنا کسی پیشنهاد خرید عطار را به بیش از هزار دینار داد.عطارگفت:" مفروش که بیش از این ارزم." سرباز مغول با توجه به بیان  عطارطمع نمود که بیشتر بفروشد .در سوی دیگر بازار خریداری پیدا شد وپیشنهاد خرید عطار را به 10 دینار داد.عطار خطاب به سرباز مغول گفت:"بفروش که کم از این ارزم"در این موقع سرباز مغول عرفان نچشیده ُُ عصبانی شده وسر از وی برگرفت وعطارنعره زنان با سرعت فاصله ای را طی نمود ودر محلی که امروز آرامگاهش می باشدبه زمین می افتدوبه شهادت می رسد.

مولوی در مورد وی می فرماید:

هفت شهر عشق را عطار گشت   ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم

[ سه شنبه پنجم آذر 1387 ] [ 7:50 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

بسمه تعالی

مطالب ذيل  برگرفته از سايت يا زهرا(س)وكتاب فاطمه الزهرا آقاي رحماني مي باشد:

1-حديث اول-جابربن عبدالله انصاری از فاطمه علیهاسلام روایت می‌کند که فرمود:
یک روز پدرم رسول خدا نزد من آمد. سپس فرزندانم حسن و حسین و بعد امیرالمؤمنین علی وارد شدند. همه در زیر یک عبا جمع شدیم.
پدرم دو طرف عبا را گرفت و با دست راست به آسمان اشاره کرد و عرضه داشت:« پروردگارا! اینها اهل بیت و نزدیکان من هستند؛ گوشت آنها گوشت من و خون آنها خون من است. هر که آنها را بیازارد، مرا آزرده است. با آن کس که با اینها جنگ کند، در جنگم و با آن کس که با اینها مدارا کند، مدارا می‏کنم. دشمنانشان را دشمن دارم و دوستانشان را دوست دارم. اینها از منند و من از اینهایم. پروردگارا! صلوات و برکات و رحمت و آمرزش و رضایت خود را بر من و بر اینها فرو فرست و آنها را از هر گونه رجس و پلیدی پاک و مطهر گردان.»

خداوند عزوجل خطاب فرمود که ای ملائکه! آسمان و زمین و ماه و خورشید و ستارگان را خلق نکردم مگر برای محبت این پنج نور پاک که در زیر این عبا قرار گرفته‏اند.»
آن‌گاه جبرئیل این آیه را بر پیامبر نازل کرد:« انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا»؛ (احزاب، آیه 33) ( پروردگار اراده می‌کند آلودگی و پلیدی را از اهل بیت پاک کند و آنان را مطهر گرداند.)

۲-حديث دوم (1)
قالت عائشة: خرج النبى صلى اللَّه عليه و سلم غداة و عليه مرط مرجل (2) من شعر أسود، فجاء الحسن بن على فأدخله ثم جاء الحسين فدخله، معه، ثم قال: جاءت فاطمة فأدخلها، ثم جاء على فأدخله، ثم قال: (إنما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا)
حديث دوم: حديث كساء
... صفيه دختر شيبه گفت كه عايشه گفت:
صبحگاهى پيامبر (ص) از منزل خارج شد و در حالى كه ردائى از پشم يا خز از موى سياه بر دوش او بود، پس حسن بن على (ع) آمد، پيامبر (ص) او را داخل رداء كرد، حسين (ع) آمد، او را هم زير رداء جاى داد، فاطمه (س) آمد، او را هم وارد كرد، بعد از آنها على (ع) آمد پيامبر (ص) او را هم داخل كرد، پس پيامبر (ص) فرمود: إنما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا (3)
منحصرا خداوند اراده كرده است تا رجس و پليدى را از شما اهل‏بيت ببرد و شما را پاكيزه كند، پاكيزه كردنى.
3-حديث سوم (4)، قال:
قيل: و سئلت عائشة رضى‏اللَّه‏عنها عن أميرالمؤمنين على بن أبى‏طالب رضى‏اللَّه‏عنه، فقالت: و ما عسيت أن أقول فيه و هو أحب الناس إلى رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم لقد رأيت رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم قد جمع شملته على على و فاطمة والحسن والحسين و قال: هؤلاء أهل بيتى، أللهم أذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا.
قيل لها: فكيف سرت أليه قالت: أنا نادمة، و كان ذلك قدرا مقدورا
حديث سوم:
... گفته شد، از عايشه درباره‏ى اميرالمؤمنين على (ع) پرسيدند. گفت:
خطا نمى‏كنم اگر درباره‏ى او بگويم، او محبوبترين مردم به رسول خدا (ص) بود. به تحقيق ديدم، پيامبر (ص) رداى خودش را بر على (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسين (ع) كشيده بود و فرمود:
اينان اهل‏بيت منند، خدايا از آنان رجس و پليدى را دور گردان و آنان را پاكيزه گردان، پاكيزه كردنى، بهاو گفته شد: پس چرا عليه او قيام كردى؟
گفت: من پشيمانم و آن حادثه (جنگ جمل) از پيش مقدر شده بود.

 4- منابع حديث-

مضامین اصلی حدیث كساء كه نكته اصلی است در اسناد مختلف مجامع حدیثی و حتی در كتب حدیثی اهل تسنن وارد شده.... به سند های زیر توجه كنید تا قوت این حدیث را در یابید:

در صحیح مسلم میخوانیم:
خرج النبی ( صلى الله علیه وآله ) غداة و علیه مِرْط مرحّل من شعر أسود فجاء الحسن بن علی فأدخله ، ثم جاء الحسین فدخل معه ، ثم جاءت فاطمة فأدخلها ، ثم جاء علی فأدخله ، ثم قال : {... إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیرًا } . (صحیح مسلم : 4 / 1883 ، حدیث : 2424 ، طبعة : بیروت / لبنان) .

بقیه منابع در پاورقی آمده است.

-          5-احاديث حضرت زهرا (س)

-          در تاریخ، احادیث گوناگونی از فاطمه علیهاسلام رسیده است، از جمله:

دوستی اهل بیت:
حضرت فاطمه علیهاسلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جبرئیل به من خبر می‏دهد که: خوشبخت، خوشبخت تمام عیار و حقیقی، کسی است که علی علیه السلام را، در زمان حیات من و بعد از وفاتم، دوست بدارد.

عبادت خالصانه:
حضرت فاطمه علیهاسلام فرمود:« هر کس عبادت خالصانه خود را به سوی پروردگار، بالا بفرستد، خداوند هم بهترین مصلحت‏های خود را به سوی او نازل می‌کند. (از جانب خداوند مصالح و خیر به او رو می‏آورد.)»

صبر و بردباری:
حضرت فاطمه علیهاسلام فرمود:« بهترین شما کسی است که شانه‏هایش - برای تحمل و بردباری در مقابل رفتار نامطلوب دیگران - نرمتر باشد و نیز با همسرش به اکرام و احترام برخورد کند.»

آزار به همسایه:
فاطمه علیها السلام از قول رسول خدا فرمود:« کسی که همسایه‌‏اش از بدی و رفتار ناگوار او در امان نباشد، مؤمن نیست. هر کس به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد، همسایه ‏اش را نمی‏آزارد. مومن یا کلام خیر می‌گوید یا سکوت اختیار می‌کند.
خداوند افراد نیکوکار و بردبار و عفیف و باحیا را دوست دارد و افراد ناسزاگو و بخیل و اصرارکننده را دشمن دارد. حیا از ایمان است و ایمان در بهشت.»

صلوات بر فاطمه علیهاسلام:
حضرت فاطمه علیهاسلام فرمود:« پدرم رسول خدا به من فرمود:ای فاطمه، هر کس بر تو صلوات بفرستد، خدای تعالی او را می‏آمرزد و در هر کجا از بهشت که باشم، او را به من ملحق می‏کن«

دوستی آل محمد:
حضرت فاطمه علیهاسلام از قول رسول خدا فرمود:« آگاه باشید که هر کس بمیرد در حالی که به ولایت آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم معتقد باشد، شهید از دنیا رفته است.» (یعنی مقامش مانند مقام شهدا خواهد بود. )

انگشتر عقیق:
حضرت فاطمه علیهاسلام از قول رسول خدا فرمود:« هر کس انگشتر عقیق به دست کند همیشه خیر خواهد دید.»

روزه صحیح:
حضرت فاطمه علیهاسلام فرمود:« فرد روزه ‏دار، اگر زبان و گوش و چشم و اعضای دیگرش را- از حرام - حفظ نکند، روزه به حالش فایده‌ای ندارد.»

حکمیت امیرالمؤمنین بر ملائکه:
حضرت فاطمه علیهاسلام فرمود:« عده‌ای از ملائکه در مسأله‏ای با هم اختلاف پیدا کردند و از خداوند خواستند یکی از افراد بشر، بین آنها حکم کند. خداوند وحی فرمود که خودتان انتخاب کنید. ملائکه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام را برای حکمیت اختیار کردند.»

توضیح: از آنجا که ملائکه به همه علوم الهی آگاهی ندارند، احتمال بروز اختلاف میان آنها وجود دارد، ولی نهایتاً همه‌ی آنها مطیع اوامر الهی‌اند. 

...................................................................................................................................

پاورقی

 ۱- بحارالانوار، ج 71، ص 184.

    ۲-   فاطمة الزهراء رحمانی/ صفحات 271، 273، 275،

۳-بقیه منابع حدیث کساء

1. أحمد بن حنبل : المسند : 6 / 292 ، طبع بیروت .

2. ابن الأثیر : أسد الغابة : 7 / 343 طبع بیروت .

3. ابن الصباغ المالكی : الفصول المهمة : 21 ، طبع بیروت .

4. ابن المغازلی الشافعی : المناقب : 100 ، طبع بیروت .

5. ابن حجر : الإصابة : 4 / 568 ، طبع بیروت .

6. ابن حجر : الصواعق المحرقة : 143 ، طبع القاهرة .

7. ابن طلحة الشافعی : مطالب السؤول : 8 ، مخطوط .

8. ابن عبد ربه : الاستیعاب : 3 / 1100 ، طبع بیروت .

9. ابن عساكر : التاریخ ، ترجمة علی ( علیه السَّلام ) : 1 / 274 ، طبع بیروت .

10. ابن كثیر : تفسیر القرآن العظیم : 3 / 493 ، طبع بیروت .

11. أبو الطیب صدِّیق بن حسن بن علی الحسین القنوجی البخاری ، المتوفى سنة : 1307 هجریة : فتح البیان : 2 / 256 ، طبعة : بیروت .

12. البدخشانی : نزل الأبرار : 32 ، طبعة : بیروت .

13. البغوی : معالم التنزیل : 3 / 529 ، طبعة : بیروت .

14. لبلاذری : أنساب الأشراف : 2 / 104 ، طبعة : بیروت .

15. البیهقی : الاعتقاد على مذهب السلف : 186 ، طبعة : بیروت .

16. الجصاص : أحكام القرآن : 3 / 360 ، طبعة : دمشق .

17.الحاكم الحسكانی : شواهد التنزیل : 2 / 13 ، طبعة : بیروت .

18.الحاكم النیسابوری : المستدرك : 3 / 146 ، طبعة : بیروت .

19.الخازن : تفسیر القرآن : 5 / 259 ، طبعة : بیروت .

20.الخطیب البغدادی : تاریخ بغداد : 10 / 278 ، طبعة : بیروت .

21. الخوارزمی : المناقب : 60 ، طبعة : قم .

22.الخوارزمی : مقتل الحسین : 1 / 75 طبعة : إیران .

23. الرازی : مفاتح الغیب : 8 / 71 ، طبعة : بیروت .

24. الزرندی : نظم درر السمطین : 131 ، طبعة : النجف .

25. الزمخشری : الكشاف : 1 : 369 ، طبعة : بیروت .

26. السبط بن الجوزی : تذكرة الخواص : 211 ، طبعة : بیروت .

27. السمهودی : جواهر العقدین : 193 ، طبعة : بیروت .

28.السیوطی : الإتقان : 2 / 563 ، طبعة : بیروت .

29.السیوطی : الدر المنثور : 5 / 198 ، طبعة : بیروت .

30.الشبراوی الشافعی : الإتحاف بحب الأشراف : 18 ، طبعة : مصر .

31.الشبلنجی : نور الأبصار : 111 ، طبعة : المكتبة الشعبیة .

32. الشربینی : السراج المنیر : 3 / 245 ، طبعة : بیروت .

33. الشوكانی : فتح القدیر : 4 / 398 ، طبعة : بیروت .

34. الصبان : إسعاف الراغبین : 77 ، مخطوط .

35. أبو عیسى محمد بن عیسى بن سورة الترمذی : صحیح الترمذی : 5 / 351 حدیث : 3205 ، طبعة : بیروت .

36. أبو الحسین مسلم بن الحجاج القشیری ، المتوفى سنة : 261 هجریة : صحیح مسلم : 4 / 1883 حدیث : 2424 ، طبعة : بیروت .

37.الصفوری : نزهة المجالس : 558 ، طبعة : القاهرة .

38. الطبرانی : المعجم الصغیر : 1 / 135 ، طبعة : بیروت .

39. الطبری : الریاض النضرة : 3 / 152 ، طبعة : بیروت .

40.الطبری : تفسیر القرآن : 12 / 6 ، طبعة : بیروت .

41. الطبری : ذخائر العقبى : 21 ، طبعة : بیروت .

42. الطحاوی : مشكل الآثار : 1 / 332 ، طبعة : بیروت .

43. القرطبی : الجامع لأحكام القرآن : 4 / 178 ، طبعة : القاهرة .

44. القندوزی : ینابیع المودة : 1 / 124 ، طبعة : النجف .

45. الكلبی : التسهیل لعلوم التنزیل : 3 / 137 ، طبعة : مصر .

46. الكنجی الشافعی : كفایة الطالب : 212 ، طبعة : بیروت .

47. المتقی الهندی : منتخب كنز العمال : 5 / 96 ، طبعة : المكتب الإسلامی .

48.النبهانی : الشرف المؤبد : 18 ، طبعة : القاهرة .

49. النبهانی : جواهر البحار : 1 / 115 ، طبعة : مصر .

50. النسائی : خصائص علی ( علیه السَّلام ) : 46 ، طبعة : إیران .

51. النیسابوری : ثمار القلوب : 2 / 865 ، طبعة : دمشق .

52. الهیثمی : مجمع الزوائد : 9 / 158 ، طبعة : بیروت .

53. الواحدی : أسباب النزول : 203 ، طبعة : بیروت

 

[ سه شنبه پنجم آذر 1387 ] [ 7:49 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

بسمه تعالي

 ژان پل سارتر فيلسوف معروف فرانسوي معتقد به تقدم وجود بر ماهيت است به عبارتي هر کسي قبل از هر چيز؛ خود مظهر هستي و وجود است. و اين مرتبه هستي در هر بشري با ديگران برابر و يکي است و هيچکسي بر ديگري از اين حيث ترجيحي ندارد.پس از اين مرحله شخص مي تواند ماهيتش را آنگونه که مي خواهد ساختار ببخشد و انسان در برابر ساختن خود مسئوليت داردواين ساختن در تمام طول عمر ادامه داردو کسي راتاقبل از مرگش نمي توان گفت کيست زيرا علي الدوام درحال صيرورت ؛تغير وشدن است؛ به عقيده او" هيچ چيزي واقعيت ندارد مگر عمل ."قابل ذكر است كه سارتر در هر زمينه اي شخصا تجربه مي كرد دفاع وي از كشورش در برابر نازيسم وبه اسارت در آمدن به مدت يك سال توسط نازيها مويد اين بخش از زندگي اوست

بحث اصالت وجود ريشه در اعماق فلسفه دارد و به ارسطو فيلسوف نامدار يونان مي رسد زيرا وي عقايد خود را در حال قدم زدن و راه رفتن بيان مي کرد و در ايران نيز شيخ الرئيس ابن سينا فيلسوف بزرگ جهان اسلام و ايران تبعيت از اين مشرب فلسفي دارد و به پيروان فلسفه ارسطو مشائين مي گويند که معتقد به بحث و برهان مي باشند ، مکتب اشراق نيز موسسش افلاطون و مروج اين حکمت در اسلام و ايران شيخ شهاب الدين سهروردي است و اساس اين مکتب وصول به حقايق از راه کشف و شهود و اشراق است.پيروان مکتب مشاء معتقد به اصالت وجود هستند و پيروان حکمت اشراق معتقد به اصالت ماهيت و از اين رو افلاطون مي گفت سقراط بودن و ماهيت وجودي سقراط براي من مطمح نظر است و الا مي توان هزاران انسان را يافت که شکل و قيافه سقراط را داشته باشند اما هيچکدام بويي از حکمت سقراط وماهيت او رانبرده باشند.

به هر روي، هر يک از پيروان حکمت مشاء و اشراق براي خود استدلالي در اين خصوص دارند که در اين مقال نمي گنجد و به قول دکتر شريعتي که در مشهد دعوت به خانه کسي شده بود؛ صاحبخانه از وي مي پرسد که مدتهاست ذهنم درگير اين مسئله است که وجود مقدم است يا ماهيت؟ دکتر با مطايبه به ايشان جواب مي دهد که اسفالت کوچه شما بر هر دو مقدم است ؟!

قصدم از بيان اين مطالب شرح عقايد فلسفي و مکاتب آن نبود، مي خواستم اين مدخلي باشد که به مشهورترين سخن سارتر با تکيه بر اصالت وجود برسيم و آن بدين شرح است ؛

"اگر انسان فلجي قهرمان دوميداني نشود و مدال المپيک نگيرد مقصر فقط خود اوست و نه ديگران". در اسلام نيز معيار برتري منحصرا تقوي است و نه چيز ديگر و انسان ها مي توانند در اثر مجاهدت و عبادت خدا گونه شوند و به بالاترين درجات رشد و تعالي برسند و مانع و رادعي وجود ندارد و به همت هر کسي بستگي دارد و قرآن کريم صراحتا مي فرمايد : "کل نفس بما کسبت رهينه" : هر کسي مسئول و مرهون ودرگرو چيزي است که تحصيل نموده و به دست آورده است و قصور و سهل انگاري خود را به استناد اين آيه شريفه نمي تواند به ديگران تحميل نمايد.به عبارتي وزر ووبال هر کسي با خودش مي باشدنه ديگري.

علامه اقبال لاهوري نيز مي فرمايد:

مي شود پرده چشمم پر کاهي گاهي

                                               ديده ام هر دو جهان را به نگاهي گاهي

در طلب کوش مده دامن اميد ز دست

                                               دولتي هست که يابي سر راهي گاهي

[ دوشنبه چهارم آذر 1387 ] [ 9:30 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

 

بسمه تعالی 

ُخداوند متعال توفیق عطا فرمودتادر یک ماهه گذشته به اتفاق تعدادی از سروران واساتید محترم  از قلعه الموت واقع در گازرخان رود بار الموت دیدن نمائیم ُ به همین دلیل مطلب ذیل را عرضه می دارم :

اسماعیلیه در دعوت خودمراحل خاصی را رعایت می کردو دعات آنان بر حسب درجات معین میشدند وآخرین مرتبه معتقدان این مذهب مرتبه "حجت"بودکه از بین  دعات عده ی معدودی توانستند حایز آن گردند.

ازمیان دعات ایرانی ناصر خسرو وحسن صباح این رتبه را داشتند.

تصويري از نماي غربي قلعه گازرخان الموت

Perspective From Castle

دعات اسماعیلی برای هر امام دوازده ؛حجت تعیین می کردندکه در دوازده ناحیه به نشر دعوت مشغول بودند ودر دعوت خود به عدد هفت وعدد دوازده اهمیت می دادند.

برای همه دعات رئیسی بنام داعی الداعات در دستگاه خلیفه فاطمی بسر می برد.

تونل روی قلعه

اسماعیلیه معتقد بودند که ظواهر را بواطنی است که تنها امام بر آنهاواقف بوده وباید از او یا از کسانی که از وی تعلیم گرفته اند ؛آموخت وهمین امر خود موجب آن بود که این فرقه به زعم خوداز قشر دین به حقیقت ولب آن متوجه شوندوچون این بواطن احکام را  از طریق تاویلهای عقلی وفلسفی پیدا می کردند ؛طبعآبا تفکر واستدلال خو می گرفتند واز آنجا که استفاده از اصول فلسفه یونان را در دعوت خود جایز می شمردند طبعآبه تحصیل علوم فلسفی راغب شده وحامی حکما وعلما می گردیدند.وشاید به همین دلائل خواجه نصیر طوسی که در قهستان کتاب "اخلاق ناصری"را به نام ناصرالدین ابوالفتح عبدالرحیم ابی منصور، محتشم "قلعه قهستان" تالیف نمود ؛تشویق گردید که به مرکز حکومت اسماعیلیه واقع در "گازرخان الموت "هجرت نماید وبنا بر قاعده" در به در بدنبال امنیت" در سایه امنیت آن سی سال در قلعه الموت اقامت نموده وبه تالیف آثار دینی؛علمی وفلسفی خود بپردازدو در رکاب هولا کو، همزمان با فتح بغداد مشاورپرمدعای آخرین خلیفه عباسی "ابن حاجب"رابا رمل واسطرلاب و لطائف الحیل از مخفیگاه خود در دریای خون وکوهی ازفولادشناسائی! و بیرون آورده وضمن" ارائه شاخ خود-تشویق هلاکو به فتح بغداد" تالیفات ارزشمند خود را به رخ او بکشد.   

 

 

 

[ یکشنبه سوم آذر 1387 ] [ 8:8 ] [ حاجتعلی قلی پور ]

بسمه تعالی

شرح ذیل از آثار جناب دکتر رضا داوری اردکانی وکتاب"مردی در تبعید ابدی"تالیف آقای نادر ابراهیمی تلخیص واقتباس گردیده است.

1-کلیات:

ملا صدرا ملقب به صدرالدین وصدرالمتالهین از فیلسوفان بزرگ واز فرزانگان دانای ایران اسلامی است که به حق اورا صدر متالهان وخاتم حکیمان الهی ایران خوانده اند.

او در سال 979 ه.ق.درشیراز به بدنیا آمدوپدرش از رجال نامی عصر صفوی بود.

ملا صدرادر شیراز به تحصیل مقدماتی پرداخته ودر اصفهان به تکمیل تحصیلاتش اهتمام نمودوماترک وارثیه پدری را صرف کسب دانش کرد.

ملا صدرا در اصفهان محضر مجتهدان نامداری چون شیخ بهائی ؛میرداماد ودیگران را درک و بهره علمی لازم را از این مجالست برد.

در اثنای کار مدعیان دروغین علم وحکمت بر وی رشک بردند ودر نتیجه توطئه آنان به روستای کهک قم تبعید وبه مدت پانزده سال در نهایت عزت نفس ومناعت طبع با زهد وعبادت وریاضت در محل مذکور روزگار گذرانیدوهفت بار با پای پیاده به زیارت حج مشرف شدودر هفتمین سفرش به هنگام مراجعت از مکه معظمه در سال 1050 در بصره ازدنیا رفت وبه رحمت پروردگارش پیوست.

آثاراو ،کتاب اسفار،تفسیرقرآن، تعلیقات بر شرح حکمه الاشراق،تعلیقات بر الهیات برشفا ،رساله در حدوث عالم ، شرح اصول کافی،شواهد ربوبیه ومبدا ومعادبوده که کتاب کبیر اسفار از مهمترین آنها می باشد.

2-اصول حکمت ملاصدرا:

2/2-حکمت متعالی:-حکمت متعالی مبتنی بر تحصیل معرفت به دو طریق است:

-طریق بحث وسلوک عقلائی که منبعث از مقدمات وقیاسات منطقیاست ولازمه اش تعلیم وتعلم است.

-طریق سلوک عرفانی وسیر معنوی که لازمه اش تهذیب نفس از کدورت وشهوات واخلاق پست حیوانی است تا جلا وصفا یابدومعارف وحقایق الهی درآن ظاهر وپدیدار گردد.

اومعتقد است که این دوطریق هیچیک انسان را از دیگری بی نیاز نمی سازد وسالک بایدهردو طریق را بپیمایدتا جامع هر دو نوع معرفت باشد،لذا او مشائیان واشراقیان راکه مشی یک وجهی داشتند،مورد نکوهش قرار داده ومی گوید:"از احکام شریعت الهی بدور است که با معارف ضروری ویقینی عقل ناسازگار باشدوبدا فلسفه ای که قوانین آن مطابق کتاب وسنت نباشد."

النهایه در افق فکری گسترده او فلسفه مشاءوحکمت اشراق وتصوف وعرفان ووحی وقرآن ،همه با هم ودر کنار هم قرار می گیردواو بادیدی وسیع به همه اینها می نگرد ودر اندیشه وحدت بخشیدن به آنهااست.

3/2-اصالت وجود:

فلاسفه اسلامی پس از اتفاق در این اصل وقاعده که هرموجود ممکنی از وجود وماهیت ترکیب یافته در اصالت آنها اختلاف نموده وعده ای از بزرگان مانند شیخ اشراق ،میرداماد،عبدالرزاق لاهیجی وملاصدرا، به اصالت وواقعیت ماهیت قائل شدند؛یعنی ماهیت را منشاءآثار خارجی دانسته ووجود را امری اعتباری وانتزاعی شناختند؛ملا صدرا که به قول خودش در آغاز تفکرات فلسفی اش،قائل به اصالت ماهیت بوده ؛بعذآ از این عقیده عدول نموده ومعتقد شده که آنچه اصالت وواقعیت داردومنشاء آثار است همان وجود است وماهیت امری اعتباری وانتزاعی است که از حد وجود انتزاع شده است.

او از سخنان ابن سینا هم استفاده نموده که معتقد به اصالت وجود بوده است وپس از او عده ای از شاگردانش مانند فیض کاشانی وملاهادی سبزواری،مشی اصالت وجود را پذیرفتند،بعضی نیز قائل به اصالت وجود وماهیت هردو بئده اند.

4/2-وحدت حقیقت وجود:

او بر خلاف عده ای از حکمای مشاءکه وجود را حقایق متباین می دانستندومعتقد بودند که مثلآحقیقت وجود علت با حقیقت وجود معلول تباین دارد؛معتقد است که وجود حقیقت واحد است مالآ این این حقیقت واحد، درجات ومراتبی داردواختلافشان در نقص وکمال وشدت وضعف است؛بطوریکه نور هم واحدوهم واجد درجاتی می باشند ،در مرتبه قوی مانند نور خورشیدودر مرتبه ضعیف مانند نور ماه وستارگان می باشند.

5/2-حرکت جوهری:

کلیه فلاسفه اعم از یونانی واسلامی حرکت را فقط در چهار مقوله:کم،کیف،این ووضع پذیرفتندوحرکت را در جوهر انکار کردندوابن سینا در انکار حرکت در جوهر اصرار می ورزید.لیکن ملا صدرا با قبول حرکت در مقلات مذکور به حرکت در جوهر هم قائل گردیدوجوهر را نیز متحرک دانست وبا وجود اینکه در اغلب آثارش در این زمینه به کفایت داد سخن داده بود،رساله ی جداگانه ای بنام " رساله فی الحرکه الجوهریه"نوشت.

مقصودش از حرکت در جوهر،اشتدادذات وجوهر عالم طبیعت است به این معنی که جوهر عالم طبیعت سیال است وصورت نوعی جسم که در واقع همان حقیقت جسم است همیشه در تغیر وتجدد است وهر آنی تبدل می یابدوبه این صورت راه کمال واستکمال می پیماید.نفس ناطقه انسان هم که به منزله ی صورت نوعی بدن است ،تغییر ذاتی وحرکت جوهری داردودرآغاز فیضان بر بدن بسیار ضعیف وناتوان بوده است که در اثرحرکت جوهری واشتداد ذاتی قوت گرفته وتکامل یافته است.

3- تقلید:

زمانی که با زمانه خویش نساختی ،وبا مسند نشینان وامربران ایشان کنار نیامدی،وآنچه را که جاهلان می گویند،جاهلانه باز نگفتی،لاجرم به تبعیدابدی روح گرفتار خواهی شد.حتی اگر در کنج منزلی در شهری ساکن باشی ،واگربر نپذیرفتن پای فشردی،آواره اتخواهند کرد.یا به زندانت ونهایه به دارت خواهند کشید.

4-اختیار:

ملاصدرا:بانوی بنده می گویدکه بد روزگار قدری مان کرده است وما را به انکار آن همه اختیار که به مابخشیدی واداشته است ،خداوندا مگذار!

چوکردی چراغ مرا نور دار-از آن باد مشعل کشان دور دار!

رهی پیشم آورکه فرجام کار-توخشنودباشی ومن رستگار!

5-ماندن ونماندن مسئله این است:

سلاطین می آیند ومی روند،فرهیختگان آفریننده می آیند ومی مانند،آنها،شهوت ماندنشان هست ونمی ماننداین ها شوق رفتن شان هست ونمی روند.شاهان گوئی که مسافرانی شتاب زده اند،کاروانیان از بیم حرامیان ،خواب از شبها وشادی از روزهایشان گریخته.فرهیختگان آفریننده از آنجا می مانندکه می سازند امابداکه رسم چنان بوده است که آنچه فرهیختگان آفریننده می سازندبه اسم شاهان نافرهیخته مسما می شود وبه همین علت اکثر آثار تالیفی،نام سلاطین را بر خود دارند.

6- نماز را با صدای بلند بخوان:

ملاصدرا خطاب به پدرش می گوید:سحر که به نماز ایستاده بودی صدایت را شنیدم.نمازت را با صدای بلند بخوان پدر،آنقدربلند که مجاز است ومقبول با خلوص اما بلند وخوش آهنگ ودلنشین ،تا همسایگان صدایت را بشنوند.اعتقاد،جهان را آباد خواهد کردوصدای رسای مرد معتقد صدای اعتقاد است نه عربده ریاواگر حق بود که جملگی عبادات در خلوت وخاموشی انجام گیردوبه زمزمه یا در دل،اذان را بر بلندای مناره ها نمی گفتند.

7- تقلید:

تقلید در صورتی است که مقلد،انسانی بالنسبه فرهیخته وصاحب رای باشد.مقلد باید که خود قدرت تشخیص نیک از بد ،درست از نادرست،راه از بیراهه را داشته باشد.اما اگر گرفتار شک میان این وآن باشد مقلد برای آن تقلید نمی کند که بار مسئولیت ها را از کرده ی خود بردارد وبر دوش اهل فضل بگذارد. مقلد مغلوب تقلید را هم بی قدر می کند.

8-چگونگی حشر:

ملاصدرا:در روز قیامت مردگان با چه هیئتی وهیبتی وچه جامه ای وچه جسمی وچه روحی وچه ظاهری وچه سنی زنده می شوندودر محضر خداوند جای می گیرند؟آیاحضور در قیامت حضوری است فقط مادی وجسمانی یا روحانی وجسمانی؟آیا جسم خاکی این جهانی –عینآآنگونه که به خاک سپرده می شودبر می خیزد یا جان خالص مشترک میان این وآن جهان،یا روانی مطلقآآنجهانی؟آیا پیرمرد،پیر بر می خیزد،کودک شیرخواره مگر معصومان کامل نیستند؟چه نیازی است که کودکان معصوم نیز برخیزند؟حال آنکه خداوندقادر متعال بر معصومیت ایشان آگاه است و....در روز رستاخیز باتن ویا روان ویا هر دو ظاهر میشویم و فی المثل شهید میدان رزم پاره پاره وسر از تن جدا-یا آنگونه که در بهترین حالات خویش؟اگر امروز من بمیرم آیا باید در انتظار روز قیامت بمانم؟آیا تا چند سال یا چند صد هزارسال جسم وروح منتظر می مانند؟در این مدت که من از جهان فانی رفته،به انتظار می مانم،آیا هیچ به حساب اعمال بدو نیک من رسیدگی میشود یا نمی شود؟ یکی از دو صورت ممکن الوقوع است؛یا هم امروز که من می میرم به اعمالم می رسندوصدورحکم می کنندوبه بهشت یا دوزخم می فرستند،که به این معنا قیامت هرکس نخستین شب یا روز مرگ اوست وظاهرآ زبانم لال ،استغفرالله،

استغفرالله،برخلاف نص صریح قرآن خدا،دیگر روز قیامت همگانی در کار نخواهد بود،ویا همه در زیر خاک در انتظار می مانندتا روز موعودونهایت اینکه در اعراف یا برزخ ،صبر پیشه می کنند تا روز قیامت که در این حال ،می توان گفت که گناهکاران وفاسدان ،سالها تا قرنها،بل هزران سال، بی مجازات به سر می برند.آیا چنین امری از سوی خداوندی که عدل مطلق است.پذیرفتنی است؟پس اهل تفکر وایمان وپیامبران وامامان که واسطه اند میان خداوند وبندگان اندیشمندخدا،باید بتوانند جوابگوی این پرسش ساده باشندکه پس از مرگ جسمانی امروز یا امشب چه بر سر ادمیزاد می آید وچه بر سر کرور کرورانسان که پیش از ما مرده اند وهنوز در انتظار قیامت نشسته اند،آمده است،وانسان مرده در خاک خفته ،با قبول اینکه صاحب روحی است زنده وباقی تا قیام قیامت آیا به یاری این روح نامیرا ،فرصت این را خواهدیافت که به جبران گناهان این جهانی خود اقدام کندوخویشتن را اگر از این جهان جهنمی رفته است،در آن جهان بهشتی کند؟وبا در نظر داشتن اینکه خداونددر باره جمعی از کافران وگناهکاران می فرمایدکه در این جهان "گناهکاران نپندارند که فرصت شان می دهیم تا بار گناهانشان سبک تر شود ،بل فرصت شان می دهیم که بیش در گناه فرو روند."آیا ممکن است که خداوندبه ارواح در ارواح ئر خاک خفتگان بد کرده،رخصت جبران بدهد؟وآیا قبول چنین فرضی در حکم قبول نوعی تناسخ نیست؟وقبول تناسخ صراحتآ،امری ضد قرآنی واسلامی نیست؟وآیااصولآحکمت اسلامی انتقال روح از کالبدی به کالبددیگر را باوردارد؟واگر ندارداین روح پس از مرگ جسمانی انسان باجسد می ماندیا از جسد فاصله می گیرد،واگر فاصله می گیرد،به کجا می رودتا بتواند از شر جسم در حال تلاشی در امان باشد؟

9-وجود یا ماهیت؟

هرچند که قبلآدر این خصوص بحث شدلیکن ذیلآنیزمی توان گفت معلم ثانی به خطا می رود که می گوید:"ماهیت از وجود جداست واین دو فقط در ذات خدا به وحدت می رسند."ونتیجه می گیردکه ضروره ابتداماهیت پدیدآمده است.آنگاه وجود،آخرچگونه ممکن است از چنان مقدمه ئی به جنین نتیجه ی رسید؟وجود حق،مامی دانیم که ازآنجاکه وجود مطلق است، بی نیاز است به ماهیت وبه هر نوع ماهیتی،واز آنجا که هستی مطلق ذات حق جریان می یابد در "هستی های تابع"یا "عالم موجود"پس لاجرم ابتدا وجود است که حضور می یابد،یعنی قدیم است وبی نیاز از حدوث آنگاه وجود تدارک ماهیت می بیند ،یعنی خلق ماهیت می کند،یعنی موجود صاحب ماهیت می شود.

10-رویا:

رویا ملک شخصی من است.از مال دنیا فقط همین رادارم وهمین را می خواهم وآن را بسیاردوست می دارم وبیزارم از آنها که آگاهانه رویای مراپاره می کنند.من ،با رویا به راههای خلاف نمی روم وبا رویا شهوت نمی رانم،رویا برای من یعنی پیوسته به سیر وسیاحت در گئشته ها رفتن،تصویرهای لحظه های خاص از کف رفته ی باز نیامدنی راپیش چشم خیال آوردن وآن لحظه هاراترمیم کردن،تصحیح کردن واز نوساختن...جبران خطا در ذهن،آماده سازی خویش است برای آینده ومیل به جبران قرین توبه است.وتوبه بازسازی روح است در محضر حق.

ملاصدرا می گویدخداوندکمال مطلق زیبایی است واین زیبایی یکسره در "هست جاری بیرونی"ملموس ومحسوس واقع نمی شود،بنابر این در"یاد"و"خیال"که بعد از خدا زیباترین چیزها هستند وزیباترین چیزهایی که خداوند آفریده است.می توان چنان پرواز کرد که به آسمان هفتم رسید واز آنجا،ذره یی از بی نهایت زیبای حق را دیدواحساسکرد:درنمازم خم ابروی تودر یاد آمد-حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

نخفته ام زخیالی که می پزد دل من-خمار صدشبه دارم ،شرابخانه کجاست؟ملا صدرا آن بخش از زندگی را که بخش"شنا در رویا"می نامیدسهم فردی خود از زندگی می دانست.سهمی که طیب وطاهر است وهیچکس با آن شریک نیست. من این سهم را بسیار دوست می دارم وبا کمک آن آینده ام را می سازم ،تا اینجاراهم به مددرویاآمده ام کم خفتن،می دانی که عادت از کودکی ونوجوانی من است.پدرم که خداوند اورا بیامرزاد-همیشه مبهوت آن همه شمع سوخته می ماند که من شب تا سحر سوزانده بودم ودر پرتو لرزان آنها کتاب خوانده بودم.حال که در آسمان بالای سرم ،هزران هزار شعله سوسو می زند،چرا درپرتوآنها کتاب گذشته هایم را مرور نکنم،لغزش هایم را باز نشناسم تاشایددر آینده،چنان لغزش های دیگر پیش نیاید؟وچرا طررح تک تک رسالاتم را نریزم؟رویا در بی آزاری محض جریان می یابدومن تا کنون در خیال فعال خود  شاید بیش از صد کتاب راپخته کرده ام،سطر به سطر،اندیشه به اندیشه وآن روز که قلم بر کاغذ بگذارم ،چون سیلاب خروشان پیش خواهم رفت،زیرااینجادرذهنم تدارک همه چیز را دیده ام وباز خواهم دید.

11-تکیه خداوند:

به یاد داشته باشی که تمام تکیه ی خداوند؛در دفاع از دین حق،بر علمای مقتدر است ومردان وزنان با ایمان وشهادت پذیر،یا از این جمله باشید یا به خیل زاهدان ریایی بپیوندیدوالباقی عمر را به آسودگی ودر کار خوبان کشی بگذرانید.

12-نماز به هنگام:

برخیزیدکه اجر نماز به هنگام هزار بار بیش از صلوه قضااست می بینم که هنوز هم غذابیش از دعا انسان راهشیار می کند وتا روزگار چنین است،البته راه به جایی نخواهیم برد/.

13-سئوال:

راه تا ابد بر سئوال باز است زیراکه آدمی به سئوال آمده است اما این حقیرکمترین جستجوگردرمانده یسراپا سئوال راه حق وحقیقت است ومستحق دستگیری واز آن زمان که به این طریقت افتاده است.نه به اراده ی غالب خویش –نام ونشانی هم ،در معنا از او باقی نمانده است.

14-کمال:

حقیقت به دو اعتبار اساسی، دو معنای بنیادی دارد:یکی هر آنچه که متصل است به ذات حق،یا آرزومندیم که مارا متصل گرداند به ذات حق،طریقتی بی کوره راه به جانب خورشید،چشمه یی از آب زلال معرفت-بی حضور جام.دوم،هر آنجه که آرمانی ست وغیر مادی که انسان در پیش روداردوباید که به آن دست یابد،هرآنچه که از آلودگی روزگار به دور است.هرآن کمال ممکنی که دست یافتنی ست اما چون بدست آمده از حقیقت به واقعیت مبدل می شودوجسمیت می یابدوباز حقیقت را به دور می فرستدودر رفعت وشکوه نگه می داردتا انسان شیفته ی تعالی ،دمی از تکاپو باز نماند.پس به معنای نخست ذات کمال مطلق است وحرکتی به سوی کمال مطلق است ودر اتصال به کمال مطلق-دوم مجموعه ایابزارها وامکاناتی ست که آدمی را به سوی حقیقت اولی –هدایت می کند،اما تلاشها وابزارها همه خبر از "سو"می دهندنه وصل،زیرا "کس را نرسدکه قصد دریافت کنه اوکند"که حقیقت مطلق هم در است "نه با پنج انگشت بسوده شود ونه با حواس خمس ادراک دانش نیز همچون گمان از دریافت اومعزول است وهمگان در یافتن حقیقتش همچون کورانند"اما وصل ناپذیر بودن حق هرگز آدمی رااز جست وجوی حق-یعنی قبول حقیقت بلز نمی داردوباز نخواهد داشت،زیرا حق، در عین مطلق بودگی وعده یی ست ووعده گاهی،در این باب تا ابد می توانیم بگوئیم وهنوز هیچ نگفته باشیم.

15-خداگونگی انسان:

حرکت به جانب حق مقدور است اما احاطه بر خداوند خدا مقدور نیست زیرا خداوند زمانی که به آفرینش جهان وانسان پرداخت هنوز زمان ومکان وجود نداشت خداوند زمان ومکان راآفریدوهمه چیز را در درون زمان ومکان جای داداینک هر آنچه در محدوده یزمان ومکان است،بربیرون زمان ومکان احاطه ندارد.پس انسان بر خداوند احاطه نداردووصل مطلق ممکن نیست؛اما از آنجاکه ذره ی مخلوق ذره ای از اراده ی خالق را در خویش داردواراده ی خالق مستقل ومنفک از وجودمطلق خالق نیست وبنابر این هر ذره از مخلوق ذره ای از خالق را در درون خود داردوآن ذره لایتجزای از کل بی نهایت ذره های حق است.

می توان به ایمان دست یافت که در نهایت امر وبه هنگام رجعت عظمای آخرین اگر خداوند اراده فرماید این ذرات پراکنده به مبدء خویش رجوع خواهند کرد.بنده حقیر هیچ گمان نمی برد که در جهان ما بیجانی هم موجود باشد.همه چیز را جانی هست وحرکتی وشوقی وشوری .شب به لطافت ذکر حق می گوید روز به روشنی شب بخشی از حق را بیان می کند روز بخش دیگر را،سنگ وآهن والماس نیز یقینآبه زبانی تسبیح حق می گویند. من در کنار رودخانه های خروشان بارها نشسته ام ندیده ام رودی را که پیوسته به خواندن سرودی در ستایش حق مشغول نباشد.

16-روزگار خوش:

در حد ایجاز روزگار خوش پیش از ظهورمهدی موعوددر انتظار انسان است اگر آدمی از جهل وفساد وگناه بپرهیزد اما چرا آدمی در پرهیز از جهالت وفساد وگناه نیست؟زیرااین سه قرین تن آسائی وبیگارگی وشهوت پرستی است وابلیس سخت کوشیده تا ذهن آدمی را اسیر وشیفته ی این سه کند واز این رو بدا به حال انسان که تا رسیدن به لحظه ی خلاصی از شر شیطان باید که رنج فراوان تحمل کند واز سعادت راستین جسم وروح محروم بماند.

17-تبعیت یا تقلید از قرآن؟

انسان موظف به تبعیت از قرآن است نه تقلیداز قرآن وهر کس به تقلید از قرآن حتی جمله ای بگوید مشرک استومجرم.تقلیداز کلام الهی نه در حدبشر است ونه به مصلحت بشر. صفاتی که خداوند به خویش می بخشد علی الاصول از جنس صفاتی که ما می بخشیم نیست هیچ چیز خداونداز جنس انسان نیست. این درست است که خداوند انسان را به گونه ای بخشی از خویش دانسته است واز خویش آفریده است وذره ای از وجود مبارک خود را در انسان صورت بخشیده است.ما انسانهای خاکی به چه حق خداوند را موسوف یک مجموعه صفات قرار می دهیم که این صفات اصولآ از اندیشه ی انسان برخاسته اند واگر چنین می کنیم آیا به طور ضمنی این نکته را بیان نمی کنیم که صفات الهی چیزی سوای ذات الهی هستندومستقل اند از خداوند ومتصل اند به خداوندوبه این ترتیب قابلیت حذف دارن وحال آنکه ما به خدایی  پناه می بریم که در کمال مطلق است ومطلقی ست تجزیه ناپذیر ووصف ناپذیر وتوصیف ناپذیر ورویت ناپذیر وجسمیت ناپذیر؟وخداوند اصل را چنانکه به حضرت موسی می فرماید در اتصال بنده به حق می داندولزوم این اتصال ،وتازه رخصت برقرار کردن این وصل را هم به پیامبران خود می دهدنه به عابران کوچه وبازار.

18-یگانگی عشق واعتقاد:

اعتقاد هم مثل عشق درد سرها دارد.شایدکه جنس عشق واعتقادیکی باشدومانمی دانیم.

ملاصدرانیز به"عشق زمینی وخاکی"و
"عشق انسان به انسان" ،عشق نیمه ی سیب سرخ به نیمه ی دیگرومسائلی از این دست واینکه هر عشقی اگر برخورداراز طهارت باشد،بخشی از عشق به خداست وعشقی است خدائی،توجهداشته اماعشق به خدارا می توان در مکتب عاشقان خدا یافت وبا آن سیراب شد؛اما "عشق به دیگری"ضرورتی است که از حادثه بر می خیزد نه از اراده به انتخاب وهمین کار را مشکل می کند .در بهدر نمی توان دنبال محبوب خاکی گشت ودر انتظار یار،زمان راکشت.

19-جوهر حرکت:

هرچند در این رابطه قبلآبحث شده لیکن تفصیل ذیل قابل امعان نظر می باشد.از اعتبار جوهر حرکت به عنوان خمیرمایه ی اصلی تعالی یافتن والهی شدن همه چیز نباید غافل شد.زمین از یک سو مادر ماست وعزیز ومقدس،از سوئی دیگربلعنده است وحریص ودر ستیز با پرواز،یکپارچه حکمت است.اگر هشیار باشی،در عین حال که از وحدتی معنوی وذاتی خبر می دهداز لحاظ ظاهر ،خانه اضداد است انسان نسبت به کل زمین حقیر وکوچک است.زمین نسبت به آسمان ،آسمان نسبت به لایتناهی ؛با وجود این انسان بزرگ است چرا که ذره ئی از نور الهی را در خود داردوبه اندازه زمین وآسمان بزرگ است زیرا که این بزرگی را خداوند به جهت حق نطق وتفکر که به او بخشیده،سهم او کرده است .بنابر این در این مدار بسته ی فانی انسان چیزی است شبیه زمین وآسمان بین زمین وآسمان است وتمایل به هر دو دارد.جسمش به زمین نزدیک است روحش به آسمان ،جسمش را زمین می طلبدوروحش را آسمان،آدمی اگر روح را تعالی بخشدبه آسمان می رسد.همچون پرندگان وآنگاه کروبیان؛اگر جسم را اسیر کند –بی اعتنای به روح-به خاک می رسدوپائین تر از خاک،اما اگر به صورت متفاوتند ودر کشاکش،در معنا یکی بیش نیستند،که یکی هست وهیچ نیست جز او...با تکیه بر وحدت وجود،پس به آنجا می رسیم که زمین ،خداست،آسمان خداست وانسان خدا،زیرا همگی زاده اراده ی مطلق خداوندند وخداوند به غیر خویش اراده نمی فرمایدُُُزیرا هر چه اراده کند بیرون خویش ،باز،نامتناهی بودنش،آن بیرون را به درون می آورد ودرون وبیرون،بود ونبود،وجود وموجود را یکی می کند وهر جزئی ،کل است ونامتناهی ودر اجزاء به صورت فرق است به معنا وحدت اگر جزئی از بی نهایت نامحدود،شبیه جزء دیگری از بی نهایت نامحدود نباشد.باز دوگانگی در اجزاء حاصل میشود ،یعنی یکپارچگی مخدوش میشود ؛بنابر این جمیع اجزاءذات حق،مطلقآمتشابه اندوهمین امر وجود حق را وجودی واحد می سازدووحدت وجود از اینجا سرچشمه می گیرد. بنابر این اگر ماده ئی باماده دیگر فرق دارد،فرق در صورت است وماده المواد یکی است وهمه چیز از یک چیز تشکیل شده است،واگر تو قدر آن ذره ی نورانی را بدانی هیچ باکی از تغییر نخواهی داشت واز مرگ .پس ای برادر من "به مرگ نیندیشید چه برای شما ،مرگ وفنائی نیست، چنانکه پروردگار تعالی فرمود:تورا برای ماندن آفریدم" زیرا تو خانه ات را رها می کنی تا سرای آرامش خود بروی وآنچه شما را از رفتن بیمناک می سازد ،نه رفتن است که بارهای سنگین شماست که پس از مرگ شما بر جای می ماند وبارهائی است که از پیش شما ناپدید میشود. پس آنهارا رها ساز وشاد باش ودرود بر او باد که فرمود:"کسانی که سبک بارترند نجات می یابند وکسانی که بار سنگین دارند هلاک میشوند."دشواریهای مرگ زا برنفس خویش سبک گردان تا یاد دیدار پروردگار در ذهنت نقش بندد..."پس بدان!آنها که از رفتن اکراه دارند ومی ترسند پای شان در گل فساد مانده والا این همه نشاط وسلامت که درسفر است مگر کم است که اینطور به توقفگاه خویش پیله می کنی وبه فراموشی می سپاری این نکته را که همه چیز از اوست وهمه چیز لاجرم به او باز می گردد.؟

چون مذهب واعتقاد پاک است مرا-از طعنه نا اهل چه باک است مرا

ملا صدرا شیوه ناصر خسرو قبادیانی را شناخته است که می گوید:در محضر فلاسفه وعلما چنان سخن بگو که جهت ادراک کلامت کمرشان دوتا شود،ودر محضر عامه چنان سخن بران که کودکان نیز کلامت را از بر شوند..."

20- غیبت وظهور:

میرداماد خطاب به ملا صذرا می گویذ:در باب غیبت وظهور حرفی دارم که شاید خوشتان نیاید،ولی ناچار به بیان آن هستم؛نکوشید که نظرات خود را با عقاید فهلویون تطبیق بدهید،این کار را به کل رها کنید!ما پذیرفته ایم که پیروان حضرت زرتشت پیامبر،موحدند واهورامزدای ایشان همان الله ماست وپذیرفتیم که بر خلاف نظر برخی از فقهاء ثنویتی در دین زرتشت نیست ونبرد میان نور وظلمت ،همان نبرد میان حق وباطل است که به شکل فساد در جهان مشغول است وسر انجام نیز روزی از پا در خواهد آمد وجهان پر از عدل ونشاط خواهد شد.اما اینها دلیل بر آن نمی شود که شما برای اثبات یک مقوله اساسی مربوط به تشیع اسلامی، از دین دیگری یاری بطلبید؛البته بنده عرض کنم که در این اقدام شما هیچ جرمی نیست وهمه ادیان برحق،متصل به یکدیگرندوبهره گیری از جمیع ادیان الهی جهت اثبات مقولات آخرین دین جهان ،امری است سودمند.اما نباید گزک به دست دشمن دهید خصوصآ که شما با فلسفه هندوها ،بودائیان، مزدکیان ومانویان نیز آشناهستید.

 

[ یکشنبه سوم آذر 1387 ] [ 8:7 ] [ حاجتعلی قلی پور ]
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب